این آخر هفته...
نفس مامان امروز با همدیگه کلی رفتیم گردش .اول شمارو به درخواست بابایی و مامان فریبا بردم مغازه بابایی تا شمارو ببینن.نه که خیلی جیگری همه زود به زود دلشون تنگ میشه دیگهههه.مامان فریبا کلی خوشحال شد و یکسره تو مغازه بغلش بودی جوری که دیگه جواب مشتری ها رو هم نمیداد از اون جالب تر اینکه بعد یه ربع بابایی هم طاقت نیاورد و به مامان فریبا گفت کار مشتری و انجام بده من یکم رونی رو بغل کنم تو مغازه بابایی هم که محبوب ترین وسیله برات ماشین حساب و مامان فریبا هم در مقابلت ضعیف اینجام عین جوجه رنگیا گذاشتیمت تو کارتن خیلی بامزه بود (قابل توجه :دخترم خودش نشسته) &n...












