این آخر هفته با خانواده بابا حجت...
سلام عشق کوچولوی مامان. قربونت برم من که چقدر این روزا شیطون و شیرین شدییییییییی. پنجشنبه شب خونه عمو باباحجت شام دعوت بودیم . شما حسابی با دختر عموی باباحجت مهنا جون و کوثر و محمد جواد آتیش سوزوندی و کلی هم برای همه دلبری کردی.به اصرار عمه فهیمه تصمیم داشتیم شب رو بهشهر بمونیم و آخر شب رفتیم خونه مادر جون. ولی مگه میخوابیدی اونجااااااااااااا. اول که خودتو کلی به پتوها مالیدی و ما هم گفتیم خوابت میاد و تا برقهارو خاموش کنیم خوابیدی. ولی حسابی رو سفیدمون کردی و بیچارمون کردی تا بخوابی تا برقها خاموش شد گیر دادی به چراغ خواب و کلی باهاش ور رفتی و براش جیغ میکشیدی و میخندیدی. که تصمیم گرفتیم چراغ خواب رو خاموش کنیم بعدش دیگه روشنایی تو...










