فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 16 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

خبر خبر :دخترکم چهاردست و پا میره.

سلام عشق کوچولوی خودم. بالاخره امروز یعنی در 7 ماه و 27 روزگیت تونستی یه متر 4 دست و پا بری .هورااااااااااااااااااااااااا به افتخار دخترم . فدات بشم که دیگه از این به بعععععععععععد بیچاره شدیم ما رسمااااااااااااا. چون خیلی چیزا رو باید از جلو دستت بردارم و مثل عقاب چشمم بهت باشههههههههههههههههههههههه  تا خدای نکرده بلایی سر خودت نیاری عزیز دردونه.امروز نیم متر اول رو چهار دست و پا اومدی بعدش سینه خیز .در واقع این اولین باریم بود که سینه خیز میرفتی و انگیزه ات هم چیزی نبووووووووود جز لپ تاب   امروز عصری هم که خاله جون صبا خونمون بود برای بابا بازم چهاردست و پا رفتی سراغ ظرف میوه که بابا ذوق مرگ شده بود اینم عکسای اولین چهاردس...
27 مهر 1392

وقتی یه فرشته به جشن فرشته ای تازه وارد دعوت می شود...

سلام گل گل مامان. پاستیل کوچولو که روز به روز داری شیطون تر و بامزه تر میشی امروز عصر جشن یه فرشته کوچولو دعوت بودیم که تازگیا از اسمون دل کنده و زمینی شده. جشن چهل روزگی الیسا جون. الیسا جون دختر دوست داشتنی و ناز همسایه مادر جون هست و یه جوررایی مامانیش با منم دوسته.چون صبح دیر بیدار شدیم تا کارامونو بکنیم و شما و خودم حاظر شیم و وسایل شما رو جمع کنیم کلی طول کشید و یکم دیر به مراسم رسیدیم. یعنی ساعت ٣ مراسم شروع میشد ما ٤ و نیم رسیدیممممممم. خوب باید تا بهشهر هم میرفتیم یکمم به خاطر اون دیر شد ولی خوب زیادم دیر نرسیدیم و انگار جشن تازه شروع شده بود. خلاصه اونجا کلی خانوم بودی و از دیدن بچه های کوچیک و بزرگ به وجد میومدی و جیغ میکشیدی ...
27 مهر 1392

اولین عید قربون رونیا جونی.

فرشته کوچولو اولین عید قربونی که تجربه میکنی مبارکککککککککککک.     عسل عید قربون عمو ها و بابایی گوسفند میخرن و خونه مامانبزرگ من قربونی می کنن و همه اونجا جمع میشیم. امسال هم طبق سالهای گذشته ساعت 11 صبح منتظر شدیم تا شما بیدار شی و بریم اونجا .ولی امسال یه فرق خیلی خیلی بزرگ با سالهای دیگه داشت اونم  حظور سبز شما بوووووود. اونجا کلی اتیش سوزوندی و کباب خوردی و غذا نخوردی و از این بغل به اون بغل شدی و همه برات کلی غش و ضعف میکردن بس که نااااااااااازی اینم چندتا عکس از عید قربون 92 با رونیا جونی خونه مامانبزرگ و عمو: گوشت خوری به سبک رونیا:         ...
25 مهر 1392

عشق یعنی ....

  عزیز دلم سلام. تو این پست میخوام از دونفر تشکر کنم: عزیزم تو این دنیا برای ما و همچنینن شما دوتا فرشته دیگه هم هستن به نام بابایی و مامان فریبا. میخوام بدونی که اونا شما روبا تمام وجود دوست دارن و عاشقتن و هرکاری از دستشون بر بیاد برای شما کوتاهی نمیکنن و همیشه سایه شون مثل یه سقف محکم بالاسرماست و ایشالا هزارسال دیگه هم بالا سرمون باشه تا زیر سایه شون عشق واقعی رو تجربه کنیم. از اون شبای سخت نوزادی شما گرفته یا نه از اون دوران جنینی شما گرفته که تا الان که نزدیک هشت ماهته از هیچ کمکی و عاطفه ای دریغ نکردن و با تمام گرفتاریها و مشغله هایی که دارن باااااازم دوست دارن هروز شما رو ببینن و باهات بازی کنن و باهات عشششششششششششق...
24 مهر 1392

آخرین روزهای 7 ماهگی...

سلام پاستیل کوچولوی مامان. عشقم اومدم یکم از این روزای آخر هفت ماهگیت بگم. این روزا پاستیل مامان داره تلاش میکنه چهاردست و پا برهههههه. البته تقریبا از یه روز قبل رفتن به مشهد این تلاش شروع شد و برای اولین بار روی چهاردست و پات چندثانیه لق لق زنان واسادی. تا برگشتیم از مشهد که الان بیشتر و مسلط تر روی زانوهات و دستات وایمیسی و فکر کنم تا چندروز دیگه شروع کنی به حرکت و بیچارمون کنی اگه شروع کنی به گشتن خونه باید کل خونه رو جمع کنم. بس که چیزای خطرناک دم دستته. عشقم تقریبا چندوقتی میشه که دیگه تو رختخواب وول میزنه و خودش میخوابه و احتیاجی نیست خواش کنم. فدات شم که از اولم تو خوابیدن اصلا اذیتم نمیکردی. حالا هم حسابی مستقل شدی و خیلی دو...
23 مهر 1392

یه شب سخت...

سلام دردونه مامان. عزیزمممم چی بگم که بازم این روزا درگیر سفتی شکم شما هستم. دیگه واقعا نمیدونم  چی کار کنم و اعصابم خیلی بهم ریخته است آخه دیگه نه سیب بهت میدم و نه موز و نه ماستتتتتتتت نمیدونم چرا ولی بازممممممممممممممم یوبسییییییییییییی. خدایااااااااااا کمکم کن. دیشب تقریبا دوروز بود که شکمت کار نکرده بود و در طول روز هرچی زور میزدی خبری نبود و مطمئن بودم که بیچاره ایم برای پی پی. بردمت دکتر و یه شیاف داد که برات بزارم و اگه بازم جواب نداد تنقیه روغن زیتون و اگرم نه که باید برید بیمارستان برای کارای بعدیییییییی دلم لرزییید و دعا کردم با همین شیاف مشکلت حل بشه. شب که اومدیم خونه تا بازت کردم که شیاف رو بزارم دیدم رفتی تو فاز پی پی ....
21 مهر 1392

سفرنامه مشهد(بازگشت به ساری)

پنجشنبه 18 مهر 92: سلام عروسکم.گلم امروز روز خوبی نبود. حالا برات میگم چرا. صبح که بیدار شدیم تند تند صبحونه خوردیم و وسایلمونو جمع کردیمو تا راه بیوفتیم ساعت 12 شده بود . چندتا عکس قبل از ترک هتل:       اینجا بابا داره وسایلو تو ماشین میچینه و چند دقیقه بعد شما تو بغلم خوابت برد.     به ظاهر روز خوبی وبد و هوا عالی و ما هم سرحال برای برگشت ولی تقدیر چیزه دیگه ای بود. راه افتادیم بریم سمت حرم برای خداحافظی که ترافیک سنگینی بود و تو همون ترافیک نمیدونم چی شد که یه آن حواسم پرت شد و از پشت زدیم به ماشین جلویییییییییییی. انقدر اعصابم بهم ریخته بو که کم مونده بود اشکم در بیاد. خوشبختانه ما...
20 مهر 1392

سفرنامه مشهد(روز پنجم)

چهارشنبه 17 مهر 92: امروز یه روز خوب واسه شما بود.بعد صبحونه شما با خاله فرشته رفتین پارک و کلی بازی کردین و ویتامین د از آفتاب گرفتین و من و بابا حجت و خاله هانیه رفتیم پروما برات یه سرویس طلای خیلی خوشگل گرفتیم .مبارکت باشهههههههه عشقم:     بعد برگشتیم رفتیم رستوران هتل برای نهار و چون مامان تنبلت برات سوپ نپخته بود  از غذای خودمون یه ذره یه ذره بهت دادیم ولی 2 دقیقه نکشید که همش رو بالا آوردی و ( برای اولین بار سالاد سس دار مغز استخوان و سبزی پلو خوردی ) عشقم داره خیاری که یکم روش سس داره میخوره و خوشحالهههههههههه       بعد اومدیم بالا و یه کوچولو خوابید...
20 مهر 1392

سفرنامه مشهد(روز چهارم)

سه شنبه 16 مهر 92: عسلم سلام .امروز صبح تا ساعت 10 خوابیدیم و کلی سرحال از خواب بیدار شدی و اومدیم اتاق مامان فریبا اینا و برات فرنیی که درست کرده بود رو دادیم خوردی البته با هزار تا کلک و ادا اطفار ویکمم زرده تخم مرغ نوش جان کردی . بعدش تا دیدی خاله هانیه حاظر شده بره بیرون شروع کردی سروصدا و پاهات سیخ شد و دستات رو هوا  که یعنی منم میام که مجبور شدم یه چیزی تنت کنم و تا پایین باهاش بری و بعدش منم بهتون ملحق شدم و خاله هانیه و مامان فریبا رفتن بیرون و من و شما و خاله فرشته و مامانجون موندیم تو حیاط و چندتا عکس انداخختیممممممممم. عکسای محوطه هتل: خاله فرشته و مامانجون و رونیا جون:     بس که وسایلی که بای...
20 مهر 1392