بای بای رفلاکسسسسسسسسسسس....
سلام گل خوشگلم. عزیز دردونه من اومد م بهت بگم که:
به لطف خدای مهربونم از سد غول بزرگی به اسم رفلاکس گذشتیممممم.


اگه صدتا هم از این هوراها بزارم بازم کمهههههههههههه
.واقعا خیلی خوشحالم که دیگه رفلاکس نداری و به قول معروف پاک پاکی
تقریبا از ٢٠ روزگیت این بالا آوردنهای مکرر شده بود بلای جون من اولا میگفتم حتما زیاده روی میکنی تو خوردن و بالا میاری ولی بعدش خیلی شدیدتر شد تا جایی که انقدر شدت بالا اوردنت زیاد بود که چندین بار به معنای واقعی نزدیک بود خفه بشی.شیرهای بالا آورده میرفت تو حلقت.
واییییییییی یاد اون روزا میوفتم تنم میلرزهه یه بار که خدا تو رو واقعا دوباره بهمون بخشیددددد روز اول عید هیچ وقت یادمممممممم نمیرهههههههههه
(تو وبلاگت نوشتم خاطرشو (١ ماهگی رونیا)). یه بار دیگه که اینجوری شیر پریده بود تو خونه مامان فریبا تنها بودم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم و با همون لباس تو خونه افتادم تو راه پله و در خونه همسایه ها رو میزدم و جیغ میکشیدمممممممممم واقعا صحنه بدی بود
اون روزا با همه سختی ها و استرس هاش گذشت حتی یک ماه تمام شبا بالاسرت نوبتی من و باباحجت و بابایی و مامان فریبا بیدار میموندم حتی اون روزا هم گذشت و خاطره شددددددددددد. چه استرس هایی کشیدیم تا بهت یه قطره متو کلوپرامید بدیمممم که نکنه زیاد باشه نکنه حالشو بد کنه نکنه....اون ها هم گذشت و بزرگتر شدی قوی تر شدی و دیگه شیر بالا آوردنات خفت نمیکرد ولی همچنان ادامه داشتتتتتتت. چه روزایی که شما رو تازه حاظر میکردم و خودمم لباس میپوشیدمم که بریم مهمونیی جایی تا بغلت میکردم شیر بالا میاوردی و کل لباس خودت و من و میکردی استفراغ و دوباره باید همه لباسامونو عوض میکردممممممم
چه لباسای نویی که برای اولین بار میپوشوندم تنت و ....
همه افراد فامیل و دوست و اشنا رو بی نصیب نمیذاشتی
از فرش و مبل و رختخواب که قبلانا کلی روش حساس بودم و شما ... نگم بهتره
.همه اینا گذشت تا فرشته من انقدر بزرگ شد و هفت ماهش شد و چه لذت بخشه که میتونیم بگیم:
خداحافظ رفلاکس.

خدایا هزاران بار شکرت.


بای بای رفلاکسسسسسسسسسسس....
