فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

بای بای رفلاکسسسسسسسسسسس....

1392/7/8 18:18
نویسنده : مامانیه رونیا
464 بازدید
اشتراک گذاری

سلام گل خوشگلم. عزیز دردونه من اومد م بهت بگم که:

 به لطف خدای مهربونم از سد غول بزرگی به اسم رفلاکس گذشتیممممم.هوراتشویقهورا

 اگه صدتا هم از این هوراها بزارم بازم کمهههههههههههه چشمک.واقعا خیلی خوشحالم که دیگه رفلاکس نداری و به قول معروف پاک پاکینیشخندتقریبا از ٢٠ روزگیت این بالا آوردنهای مکرر شده بود بلای جون من اولا میگفتم حتما زیاده روی میکنی تو خوردن و بالا میاری ولی بعدش خیلی شدیدتر شد تا جایی که انقدر شدت بالا اوردنت زیاد بود که چندین بار به معنای واقعی نزدیک بود خفه بشی.شیرهای بالا آورده میرفت تو حلقت.نگران واییییییییی یاد اون روزا میوفتم تنم میلرزهه یه بار که خدا تو رو واقعا دوباره بهمون بخشیددددد روز اول عید هیچ وقت یادمممممممم نمیرههههههههههاسترس (تو وبلاگت نوشتم خاطرشو (١ ماهگی رونیا)). یه بار دیگه که اینجوری شیر پریده بود تو خونه مامان فریبا تنها بودم و هیچ کاری نمیتونستم بکنم و با همون لباس تو خونه افتادم تو راه پله و در خونه همسایه ها رو میزدم و جیغ میکشیدمممممممممم واقعا صحنه بدی بوداسترس اون روزا با همه سختی ها و استرس هاش گذشت حتی یک ماه تمام شبا بالاسرت نوبتی من و باباحجت و بابایی و مامان فریبا بیدار میموندم حتی اون روزا هم گذشت و خاطره شددددددددددد. چه استرس هایی کشیدیم تا بهت یه قطره متو کلوپرامید بدیمممم که نکنه زیاد باشه نکنه حالشو بد کنه نکنه....اون ها هم گذشت و بزرگتر شدی قوی تر شدی و دیگه شیر بالا آوردنات خفت نمیکرد ولی همچنان ادامه داشتتتتتتت. چه روزایی که شما رو تازه حاظر میکردم و خودمم لباس میپوشیدمم که بریم مهمونیی جایی تا بغلت میکردم شیر بالا میاوردی و کل لباس خودت و من و میکردی استفراغ و دوباره باید همه لباسامونو عوض میکردمممممممآخ چه لباسای نویی که برای اولین بار میپوشوندم تنت و .... اوههمه افراد فامیل و دوست و اشنا رو بی نصیب نمیذاشتی نیشخنداز فرش و مبل و رختخواب که قبلانا کلی روش حساس بودم و شما ... نگم بهترهابرو.همه اینا گذشت تا فرشته من انقدر بزرگ شد و هفت ماهش شد و چه لذت بخشه که میتونیم بگیم:

خداحافظ رفلاکس.

 

رونیااااااا

 

خدایا هزاران بار شکرت.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

Moheb
8 مهر 92 20:39
سلام عشق خالهــــــــ
رونیا خوشملمـــــــ خوبی؟
چه روزای سختی گذروندی واقعا بغض کردم خدایا شکرت رونیا جون من الان حالش خوبهـــــ و لبخند رضایت رو لبای بابا مامانش نشونده !
رونیا با دستای کوچولوت دعا کن من 23 مهر تولدم مشهد باشم پارسال بهترین هدیه خدا بهم داد و بودم نماز مغرب و عشا نجف تنهایی رفته بودم عتبات !
رونیا جونی دعا کن من خیلی دلم برای امام رضا تنگ شده
عزیزم یه عالمه که بازم کمه دوست دارم !



ممنون خاله جون. ایشالا هرچی از خدا میخواد بهتئبده به زودیییییییی و هر چی صلاحه همون بشههه برات دوست خوبممم.
مهسا.مامان نلی
9 مهر 92 0:39
رجا جون چه روزایی و گذروندی.واقعا سخته.خدا رو شکر که دیگه تکرار نمیشه.راستی چرا شما به ما سر نمیزنیییییییییییییییییییید؟


قربونت عزیزممممم . سخت بود ولی خاطره شد خداروشکر. قربون نلی جونم برم که خاله جون نمیرسه بهش زیاد سر بزنهههههههو شرمندش میشههههه ولی مگه این وروجکا برای ما وقت میزارن؟؟؟؟؟ به خدا وبلاگ رونی رو هم تو روز نمیرسم سر بزنم و همش ساعت 2 و 3 نصفه شب می آپمممممممممممم.ولی دوستون دارمممممممم زیاااااااد
مامان مهرسام
9 مهر 92 1:36
اولا خدا روشکر که رونیا جونمون کاملا خوب شده

ثانیا ایشالا که ازین به بعد فقط و فقط شادابی و سلامتی یارت باشه و دیگه هرگز روی ناخوشی نبینی




ممنون خاله جون. همچینین برای مهرسام جونممممممممم.

هانیه
9 مهر 92 8:48
خداروشکر خدایا ممنون که گلمونو حفظ کردی و خوب خوب شد یه تشکر خیلی ویژه هم از مامان روجا وبقیه که رفلاکسو کشتن ....
عاطفه مامان ستیا
9 مهر 92 20:26
وااااااااااای چه عالیییییییییییی خداروشکر چیزایی که گفتی وای خیلی سخت بوده عزیزم انشالا که تموم مریضیها از رونیا جونی دور باشه تا همیشههههههه واز همه ی نی نی ها


ممنون خاله جون ایشالا از ستیا جونم دور باشه همه بدی ها و مریضیهااااااا .ممنون از دعای خوبتون دوستم.