فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

تهرانــــــــــــــنامه !

1393/3/4 2:07
نویسنده : مامانیه رونیا
422 بازدید
اشتراک گذاری

سلام فرشته کوچولوی خوشگل مامانبغل.مامانی امروز بالاخره از تهران برگشتیم و شما هم بعد یه حموم جانانه مثل فرشته ها لالا کردی. خاله جونمم خداروشکر خیلی بهتره و روندش رو بهبوده. ایشالا به زودی منتقلش کنن بخش و خیالمون راحت شه. شما هم که حسابی خانومی و همه ازت تعریف میکردن فقط روز اول کلی منو برای غذا خوردنت حرص دادی وگرنه تو کل مسافرت چه تو راه و چه اونجا خانوم بوددی عشقم.بوسروز اول تا رسیدیم لباس عوض کردیم و رفتیم بیمارستان چون ساعت ملاقات بود.تو بیمارستان خاله افسانه  و آیلین جونی هم دیدیم و کلی مورد توجه قرار گرفتیو جوری که من تو ماشین خوابیدم و شما همش بغل خاله ها و خاله افسانه بودی. تا شب بیمارستان بودیم و چون هوا سرد بود نمیتونستی بیای بیرون راه بری و همش تو ماشین بودی واسه همین دیگه خسته شده بودی و نق میزدی که دیگه وقتی اومدیم خونه سرحال شدی و حسابی با خاله هانیه سرگرم بودی همشم دست به وسایل بالای تختش و لوازم آرایشش میزدی و چون همش بهت میخنده شماهم یکم سواستفاده میکردی.خندونکخلاصه روز دومم که با مامان فریبا رفتیم پاساز امیر و شما موندی پیش خاله هانیه.یکم برات لباس خریدیم و برگشتیم و بعدازظهر هم دوباره بیمارستان .کلا این چندروز همش تو بیمارستان بودیم و اونجا جمع میشدیم پیش خاله جووووون.هوا خداروشکر خوب شده بود و شما هم حسابی تو محوطه بیمارستان بازی میکردی و هوا میخوردی. شبشم که رفتیم خونه خاله افسانه و حسابی اتاق آیلین جونمو بهم ریختی و همه عروسکاشو اه اه کنان آوردی تو هال.سکوت شب پیش آیلین جون موندیم و آیلین خاله هم حسابی با شما بازی میکرد خوب باهم کنار میومدین. خلاصه جمعه هم رفتیم ملاقات و بعدش رفتیم با خاله فرشته بهار تا برای شما حوله و کفش تابستونی بخرم. اونجا حسابی خاله رو اذیت کردی و هر چی میدیدی میخواستی و یه جا بند نمیشدی عشقم.نه وقتی برگشتیم هم ساکها رو جمع جور کردم و شمارو خوابوندم و امروز صبح هم که یهسر رفتیم بیمارستان و راهی ساری شدیم. تو راه بستنی نوش جان فرمودین و کل راه هم تو صندلیتون نشستین که جای تقدیر و تشکر داره بیشتر راه هم خواب بودین شاهزاده خانوممم.تشویق وقتی اومدیم خونه تا باباحجت رو دیدی آنچنان خنده ای کردی که دیدنی بود. فدات بشم که دل کوچولوت براش تنگ شده بود.محبت بابا هم کلی باهات بازی کرد و منم از موقعیت استفاده کردم و خوابیدم  که بعد من شما هم با بابا حجت لالا کردی. شبم که رفتیم حموم و الالن ترگل و ورگل کنار من لالا کردی. ممنون از خاله هانیه و خاله فرشته و خاله افسانه بابت زحمتهایی که بهشون دادیم. دوست دارم  یه عالمه هرچی بکم بازم کمه شازده خانوم خوشگلم. اینم عکسا که خیلی زیاد نیست ولی بازم یادگاری دیگه:

صبح وقتی زود بیدارت کردم داشتی کش و قوس میومدی و غر میزدی و منم تند تند داشتم لباس تنت میکردم وقتی آوردمت جلو در فهمیدی جریان ددر رفتنه این شکلی شدی.خندونک

 

 

روز اول .محوطه بیمارستان .اصرار داشتی خودت بستنیتو بخوری.

 

 

روز دوم بیمارستان.

 

 

 

موحوطه بازی بیمارستان شما و خاله فرشته مهربون.

 

 

با هزارتا بازی و ادا اصول و تشویق کردن چندتا تیکه غذا میخوردی ولی بعدش که دست میزدیم از دهنت میریختی بیرون و حرصمو در میاوردی شیطون.بدبو

 

 

 

خاله هانیه توپتم آورد تا بازی کنی.

 

 

اینجا هر کاری کردم سرتو بالا بگیری ازت عکس بندازم فایده نداشتغمناک

 

 

 

 

 

اینم بدو ورود به خونه خاله : قربون اون تیپتون عروسکای خوشگل:

 

 

اینجا هم عمو سعید دید هی یدونه یدونه عروسک میخوای یهو بغلت کرد و بردت تو اتاق آیلین جون و اینجوری برگشتین:

 

 

 

صبح روز بعدش که خاله جون عروسکارو جمع نکرد تا بیدار شدی دوباره بازی کنی.

 

 

اینم آیلین مهربون که وقتی به شما غذا یداد عشق میکرد.اونجا شما عاشق این بودی که از دست آیلین غذا بخوری و تقریبا هر چیزی که آیلین میداد بهت میخوردی. همشم میرفتی دنبالش حتی تا میرفت دسشویی پشت در دسشوی وایمیستادی و در میزدی و میگفتی آیی تا بیاد بیرون.خنده

 

 

و اما اینم دست گلی که خونه خاله جون آب دادیدلخور

 

 

 

دختر خاله های خوشتیپ و بامزه:

 

تو راه برگشت باز هم اصرار که خودت بستنی بخوری.

 

 

 

خدایا شکرت.

پسندها (2)

نظرات (6)

سوگندجونی
4 خرداد 93 12:44
وای سلام رونیا جون منم میخوام برم تهران
هانیه
5 خرداد 93 9:11
ای جونم تو همیشه هی تند تند اینجوری به ما زحمت بده باششهه؟؟؟؟؟؟
Sin
6 خرداد 93 23:35
عزیزمـــــ که چقدر لیمویی بهت مییاد عروسک کوچولو قربون اون دسته گلات منم از این به بعد دوست جدیدت قبووووووول؟
مامانیه رونیا
پاسخ
ممنون خاله جووون.با افتخااااااااار قبول.
مامان شینا
7 خرداد 93 12:16
چه دستی گلی به اب دادی نی نی
Mobina
7 خرداد 93 12:52
بی تو … چه حواس پرت شده ام نامم را می پرسند ، اسم تو را میگویم ! ___________________________________ دتر ناز ، دتر طلا ، دتر خوشگل دوست دارم یه عالمه
مامانیه رونیا
پاسخ
مثل همیشه قشنگ بود. مرسی مبینا جونمووووون.
نفیسه
7 خرداد 93 17:54
سلام رجا جون.خدا رو شکر که سفر خوش گذشته و حال خاله عزیزت خوبه.با بچه ها یه قرار گذاشته بودیم و من از طریق وبلاگت فهمیدم تهرانی.شماره ات رو نداشتم.به مریم گفتم که تو وایبر برات پیغام بذاره که بیای اما ظاهرا قسمت نبوده که روی گل خودت و دخترت رو ببینیم. (راستی اگه پاساژ امیر که رفته بودید همونیه که تو چهارراه نظام آباده تقریبا به ما نزدیک بودید)
مامانیه رونیا
پاسخ
ممنون نفیسه جونم. آره دیر فهمیدم البته من روز قبل قرار برگشتم ساری. خیلی حیف شد.دوست داشتم میدیمتون .آره همون پاساز امیر تو نظام آباد بوده . این دفعه که بیام تهران حتما هماهنگ میکنم ببینیم همو.ببوس دختر خارجیمونو.