یه پیک نیک عالی با رونیااا
عزیز مامان این چندروز که وبتو آپ نکردم اتفاق خاصی نیوفتاده بود که بخوام بنویسم .امروز به همراه خاله صبا و عمو مجتبی و بابا حجت تصمیم گرفتیم بریم جنگل .اول برای اینکه شما اذیت نشی میخواستیم شمارو بزاریم پیش مامان فریبا اما بعدش که مامان فریبا گفت کار داره تصمیم گرفتم شمارو هم ببریم. راه خیلی طولانی بود اما شما تو راه همش خواب بود بعد یه ساعت رسیدیم خربزه چشمه که جای واقعا محشری بود و البته خیلی خیلی خنک که مجبور شدم تن شما آستین بلند و کلاه بپوشونم(حالا خوبه همراهم آورده بودماااا) .شما تا بیدار شدی شیر خوردی و بابا حجت شمارو کلی تو جنگل چرخوند. و شما هم کلی کیف میکردی. مخصوصا از دیدن آتیش که حسابی متعجب شده بودی.

اینجا هم داری آتیشو نگاه میکنی و انگشت به دهن موندیی


بعدش بابا رفت آتیش درست کنه و من مامور چرخوندن شما شدم. و از اونجایی که دستم زود درد میگیره آغوشی رو بستم و حسابی چرخوندمت. این عکسم خاله صبا ازمون انداخته.

و بععععععععععععععععد نوبت عمو مجتبی رسید

بعدش یکمی رضایت دادی که بشینیالبته تو بغل باباحجت و منم فرصت رو غنیمت شمردم یه عالمه عکس انداختم. البته از اونجایی که خیلی شیطون تشریف داری و همش وول میخوری فقط چندتاش خوب شد.


بعدش دستت درد نکنه یه نیم ساعت خوابیدی و عمو مجتبی حسابی از خونواده سه نفریمون عکس انداخت.
ولی اول این عکسو ببین که بابا داره با چه عشقی نگات میکنههههههههههههه

رونیا و مامیش.




بعدش که نوبت هندونه شد دیدمم همش داری نگاش میکنی و دست دراز میکنی طرفش. خاله صبا داد که بهش دست بزنی تو هم همش با دستت میکوبیدی روش.

بعدش خاله صبا یه قاچ هندونه آورد طرف دهنت شما هم شروع کردی خوردن .

چون من بهش گفتم که هندونه براش نفخ میاره اونم از دهنت کشید و بعدش قهر کردی و شروع کردی گریهههههههههههههه که دیگه بعدش میزاشتم دهنتم راضی نمیشدییییییییی.

اینم یه عکس از شما و خاله صبای مخفیییییییییییی

خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت و ساعت 9 شب رسیدیم خونه و شما رو الان به زور خوابوندم و هی بهت سر میزنم که بیدار نشی. من خیلی عاشقتماااااااااااااااا فرشته کوچولووووووووووو .بوس واسه اون لپای خوشگلتتتتتتتتت.


یه پیک نیک عالی با رونیااا
