فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

عید غدیـــــر و تولد آرنیکا کوچولو مبارکــــــــــ .

زیر چتر بوسه ها ، آسمان غدیر شد فرصت ِ تنفس ِ نغمه ی کویر شد ترجمانی از بهشت ،ترجمانی از خدا روی دست ِ عرشیان، آیه ای غدیر شد . . .     عشق کوچولوی من امسال هم اولین عید دیدنی رو از خونه کوچیکترین سیدی که میشناسیم شروع کردیم یعنی دینا جونی. بعدش ناهارو خونه عمه من بودیم و بعدشم من و شما اومدیم خونه و باباحجت رفت بهشهر برای عید دیدنی .امسال ما چون شب تولد دعوت بودیم همراه باباحجت نرفتیم تا شما خوب بخوابی که برای تولد سرحال باشی.شبم که باباحجت اومد دنبالمون و رفتیم تولد آرنیکا کوچولو دختر دختر عمه باباحجت که دوستامون هم میشن به نوعی. اونجا با اینکه خوابت تکمیل بود حسابی برای هر چیزی لج و گریه و خیلی اذ...
22 مهر 1393

رونیا زبان جغرافیایی دارد.

گل گلیه مامان هفته پیش کلی مامان رو ترسوندی عشقم. جریان از روز عید قربون شروع شد و شما از خواب که بیدار شدی تب داشتی منم سریع برات شیاف گذاشتم و تبت اومد پایین ولی اون روز تا شب هی تب خفیف میکردی و بهونه میگرفتی شکمت شل شده بود و 4 بار شکم روی داشتی.فرداش یکمی آبریزش بینی و همون تب خفیف و شکم روی که بردمت دکتر حمید و گفت یه سرماخوردگیه سادست و هیچی دارویی نمیخواد .اونجا تو مطب تا یه لحظه ازت غافل شدیم رفتی و لب یه نی نی دیگه رو بوس کردی که اونم ویروسی بود . خلاصه برگشتیم خونه و فرداش دیدم رو زبون یه نقطه قرمز در اومده .قبلا هم وقتی ویروسی شده بودی دهنت آفت زده بود و رو زبونت هم از این لک ها در اورده بود.هیچی دیگه کلی اعصابم خورد شد و گفتم ح...
20 مهر 1393

مروارید 6 و7 رونیا جونم کی اومدین ؟! خوش اومدین :)

عزیز دلم پنجشنبه وقتی داشتم سر یه داستانی دهنتو بررسی میکردم ( تو پست بعدی میزارم سر چه داستانی) یهو چشمم به دوتا مروارید سفید انتهای لثه بالات خورد یکی اینور یکی اونور . کاملا شوکه شدم اصلا ندیده بودم اینا کی در اومدن عشقم چون فکر میکردم اول جلوییها در بیاد بعد آسیاب ها فقط جلوی لثه ات رو همیشه نگاه میکردم تازه جالب اینه که بزرگتر از دندون پنجمت هم هستن یعنی خیلی قبل اون در اومدن و من متوجه نشدم. درسته دیره ولی خوب بالاخره باید بگم:   فرشته کوچولوی من  رویش مرواریدهای 6 و 7 لبخندت  مبارکــــــــــــ  .   ...
20 مهر 1393

روزت مبارکــــــ کودک نازنینم.

این خنده هایی که طعم عسل می دهند و قلب آسمان را آب میکنند  ای کاش همیشه در چهره ات بماند کودکم روزت مبارک.     اینا هم کادوی دومین روز کودکت عزیزم: باب اسفنجی و باتی( پاتریک)     که کلی هم خوشت اومد عشقم.        عزیزترینمی.     ...
16 مهر 1393

عید قربان 93 .

    عید قربان، یعنى فدا کردن همه «عزیزها» در آستان «عزیزترین»، و گذشتن از همه وابستگى ها به عشق مهربان ترین . . .   اینم طلا خانوم و ببعی جونش که بابایی جونش خریده صبح روز عید:         امسال هم چون بابایی و عمو جون گوسفند گرفتن طبق روال هر سال رفتیم خونه عمو جون من کباب خوری و نذری رو هم ادا کردن.تا غروب اونجا بودیم و شما هم حسابی بدخواب شدی .به هزار زور خوابوندمت یه ساعتی خوابیدی وبیدار شدی آخرا هم که انگار دلپیچه گرفته بودی یکمی هم از صبح تب داشتی شکتم شل کار میکرد حسابی بهونه میگرفتی عزیزم . شبم رفتیم بهشهر تو راه خوابیدی...
14 مهر 1393