ادامه مریضی و اولین آمپول :(
عزیزی مامان از دیشب که بهت شیر دادم تا ساعت 1 خوب بودی و بالا نیاورده بودی ولی ساعت 1 و نیم یهو هرچی شیر خورده بودی بالا آوردی و ما هم به باباییزنگ زدیم و بردیمت که آمپولو برات بزنن.من که اصلا طاقت دیدنشو نداشتم نشستم تو ماشین و باباحجت و بابایی بردنت یکم بعد با کلی گریه برگشتین و تا اومدی بغلم ساکت شدی.( اولین آمپولت رو روی رون پای راستت وقتی که یک سال و 2 ماه و 2 روزت بود زدی عشقکم ) فدات بشم عروسکم ایشالا دیگه هیچوقت تو این حال نبینمت این روزا سخت ترین روزای زندگیمه عشق کوچولوی بیحال من.از اونجا هم وسایل و جمع کردیم و رفتیم خونه مامان فریبا بعد از آمپول یه بار دیگه بالا آوردی و خوابیدی و گفتیم اگه بازم بالا بیاری ببریمت بی...











