ما به دستان خدا خیره شدیم ... معجـــــــزه کرد!!!
سلام قند و نباتم .سلام شیر شکلاتم عزیز مامان میخوام تو این پست برات از یه معجزه واقعی بگم. معجزه ای که در نهایت نا امیدی هممونو شاد و خوشحال کرد. جمعه روز خیلی خوبی بود قرار بود بریم باغ وحش چون شما عاشق حیوونا شدی و بعدشم نهار کباب بزنیم بر بدن تو جنگل و بعدشم بریم باغ بابایی آخر هم دریا . خلاصه اینکه اول تا آماده شیم بریم ذیر شد و حسابی گرسنمون شد و تصمیم گرفتیم اول بریم جنگل نهار بخوریم و بعدش بریم باغ وحش. با اینکه لباست مناسب جنگل نبود ولی چاره ای نداشتیم گفتم میریم اونجا عوض میکنیم لباست رو. خلاصه جای همه دوستان وبلاگیمون خالی نهار خوشمزه زدیم بر بدن و کلی از دخملمون با اون لباس تیتیش مامانیش عکسای خوشمل انداختیم و تعو...












