اولین سالی که سه نفری خونه سیدها عید دیدنی میریم!
هدیه سبز خدا به ما اولین عید غدیرت مبارک.

سلام گل گلیه مامان. عشق کوچولوی من امروز عید غدیر بود و طبق رسم عید غدیر باید به دیدن سیدهای فامیل و دوست و اشنا میرفتیم. فدات بشم که تا پارسال من و بابا حجت همه جا دوتایی میرفتیم و امسال یه وروجک خوشگل و شیطون باهامون بود که همه جا باید مراقب بودیم بلایی سر خودش نیاره و به چیز میزا دست نزنه و از همه مهمتر سه تایی همه جا میرفتیم عید دیدنیییییییی
عزیز دلم امروز صبح اول از خونه دینا جون شروع کردیم .کوچیکترین سیدی که میشناختیمممم
ولی متاسفانه سیدکوچولو خواب بود و نتونستین با هم یکم شیطونی کنین. شما یکم تو تشک بازی دینا جونی بازی کردی و برات تازگی داشت و جدید بود واسه همین یه نیم ساعتی مشغولت کرد بعد کم کم یادت افتاد که خوابت میاد و شروع کردی بهونه گرفتن که ماهم بلند شدیم بریم .یه عکس برای یادگاری با دینا جون که خواب بود انداختی تا ایشالا سال بعد فینگیل سید خودش بیاد استقبال شما 


یدونه مامان از اونجا رفتیم خونه عمه بزرگ من (عمه رباب) که شوهرش و 5 تا بچه هاش سیدن و هر سال عید غدیر برای نهار کل فامیل خونشون جمعن. اونجا هر کار کردم سرلاکتو نخوردی و به زور 90 تا شیر خوردی اونم یک ساعت طول کشیییییید
و عوضش کلی با اسرا جون طبق معمول بازی کردی و سرگرم بودی و همش بغلش بودی و باهم با ستایش جون(دختر پسر عمه من / بزرگترین نتیجه فامیل/ کوچکترین سید فامیل) تو اتاق کلی بازی میکردین.
شما و اسرا جون:

خلوت های شما و اسرا جون:

شما و ستایش جون (سید کوچولو)

شما و آقا عادل (یکی از پسر عمه های من) که سید هست و کلی به جدش اعتقاد داریم.

عروسکم بعد نهار برگشتیم خونه تا یه استراحتی بکنیم و آماده شیم برای بهشهر که به دوستای باباحجت هم سری بزنیم.شما و باباحجت یه دوساعتی خوابیدین و بعدش خاله افسانه طبق معمول با سورپرایزش ما رو متعجب کرد و زنگ زد که اومده ساری برای کارای زمینشون و تا شب هم برمیگرده
. خلاصه تند تند حاظر شدیم بریم دیدنشون که اون موقع مغازه بابایی یودن ما هم رسیدیم.آیلین جونم طبق معمول شیطون و پر انرزی بود و یه جا بند نمیشد فداش بشم. اینم عکسای اونجا....


عاشق 3 تایی تونمممممممم


اینم خاله جون برات خرید به مناسبت 8 ماهگیت که خیلی بامزه است راه میره و چراغاش روشن میشه که شما هم کلی دوسش داری. تازه خاله جون سفارش کردن که تو ویترین نزارمش و بدم دستت تا باهاش بازی کنی و خرابش کنیییییییی

عسلم از اونجا دیگه راهی بهشهر شدیم و خونه 4 تا از دوستای باباحجت که سید بودن رفتیم بازدید که هیچکدومشون شمارو تا حالا ندیده بودن و همه خوشحال شدن که شما رو بالاخره ملاقات کردن.
خونه اولین دست بابا که رفتیم (آقا مرتضی) یه دختر 13 ماهه داشتن به اسم فاطمه که همش شکلات دست شمارو میگرفت و مال خودشم قایم میکرد و خلاصه مورد ظلم واقع میشدی
خونه دومین دوست بابا (آقا محمد رضا ) یه پسر 7 ساله داشتن که کلی برای بابا سخنرانی کرد و از نقاشی هاش و اسباب بازیهاش و کتاباش برای بابا تعریف کرد و حرفهای قلمبه سلمبه میزد و مجلس رو گرم کرده بود حسابی.
سومین دوست بابا هم که آقا حسین بود نی نی نداشتن و اونجا دیگه چون گشنت شده بود خیلی اذیت کردی و همش میخواستی بری پیش دستی ها و ظرف هارو ورداری همشم سرت میخورد به میز.
از اونجا که داشتیم میرفتیم خونه آخرین دوست بابا تو ماشین بهت شیر دادم و حسابی سرحال شدی.
آخرین جایی که رفتی خونه پدریه دوست صمیمی بابا حجت یعنی عمو جواد بود که مادرشون سید بودن. باباحجت با عمو جواد سالهای زیادی دوستن. عمو جواد یه پسر گل داره که اسمش متین جونه که فکر کنم سه سالی از شما بزرگتره خلاصه اونجا کلی با متین جون و خواهر و خانوم عمو جواد سرگرم شدی و بازی کردی و خیلی خانوم بودی.عمو جواد از وقتی من حامله بودم به برای شما اسم انتخاب کرده بود حتی قبل از اینکه معلوم شه شما دختری شما رو نادیا صدا میکرد و کلی میخندیدیم. هنوزم به همین اسم صدات میکنه.
عکس شما و متین جون:

بعد کلی گپ زدن و مرور کردن خاطرات گذشته رفتیم خونه مادر جون اینا و اونجا هم کلی براشون دلبری کردی و 4 دست و پا رفتی و برای عمه خندیدی و بالاخره ساعت 1 برگشتیم خونه و الان شما خوابیدیییییی مثل فرشته هااااااا
اینم اولین عیدی های اولین غدیرت:

خدایا به لطفت وجود سبز فرشته ات خانواده ام را 3 نفری کرده.

هزاران بار شکرت.


اولین سالی که سه نفری خونه سیدها عید دیدنی میریم!
