جمعه 3 آبان 92
سلام عشق کوچولوی خودمممممممممممم. عزیز مامان امروز نهار خونه خاله صبا دعوت بودیم .البته باباحجت خودش خودشو دعوت کرد و زنگید گفت نهار میایم اونجاااااااااا.
اونجا کلی ٤دست و پا برای خودت حال کردی و موقع نهارم یه نون با عصاره کباب دادم دستت تا گذاشتی یه کم غذا بخوریم
. بعدشم هر کار کردم نخوابیدی فقط یکم شیر خوردی
.یه ساعت که گذشت بابا حجت بغلت کرد و دمر گذاشتت رو دستش مثل نوزادیات که دلدرد داشتی کم کم به قول بابا شل شدی و از بس خوابت میومد انگار چشت میسوخت چون هم اشک میومد ازش.
یه ٥ مین بعد همونجوری خوابت بررررررررررررررد. بعدش همه حاظر شدیم و رفتیم یه دوری تو خیابونا خوردیم و از اونجا هم رفتیم خونه مامانبزرگ دیدن عمه و پسرعمه من که از کرمانشاه اومدن پیشمون. اونجا بابایی و مامان فریبا هم بودن و حسابی با هم خوش گذروندین تازه باهاشون به بهونه نون گرفتن رفتی بیرون یه چرخی خوردی و اومدی.
کلی با مجله با باباحجت بازی کردی و خاله صبا هم حسابی سرگرمت میکرد خلاصه حسابی بهت خوش گذشت. وقتی هم که اومدیم خونه بابا حجت کلی باهات بازی کرد و حسابی صدای خنده های خوشگلت تو خونه پیچیدههههههههههه بود کلی ازتون فیلم گرفتم.
تا یه ساعت داشتی فقط میخندیدی فدات بشمممممممممم .
دوست دارم عسلمممممممممممم. ولی یه چیزی امروز ناراحتم کرده و اونم اینه که متاسفانه انگار دلیل یبوستت قطره آهن نبوده فقط چون با اینکه هنوز آهن نمیدم بهت امروز دوباره یوبس بودی
آآآآآآآآآآآآآآآآآآه که دیگه واقعا خسته شدم. حالا به پیشنهاد عمم فردا برات ترنجبین میخوام بخرم که اونم امتحان کنیممممممم.
چه میشه کردددددددددد؟ ایشالا خدا دلش به رحم بیاد و تاثیر کنههههههههههه.
اینم عکسای امروووووووووووز عسلم:
وقتی رسیدیم خاله جون تو آشپزخونه بود و اینجاداشت برات ادا دزر میاورد :


آخه خوشگلم رو مبل که 4دست و پا نمیرن.


فدای اون قد و بالات عزیزم که واسادی

کلی هم با دف خاله صبا سروصدا کردیم و شما ذوق میکردی...

وقتی باباحجت میزد روش از شدت صداش اینجوری میشد قیافت....

یاد نوزادیات بخیررررررررررررررررررررررررررر....

اینجا تا اومدم از اشک گوشه چشمت عکس بندازم شیطون کوچولو شدی و دستت رو آوردی دوربینو بگیری...

فدای اون چشای خوابالوتتتتتتتتت

قربون اون اشک خوشگلت.............

خونه مامانبزرگ: بازی با باباحجت با پاره کردن مجله



و باز هم 4 دست و پا .....

شب قبل خواب کلی بازی با بابا.....


خدایا هزاران بار شکرتتتتتتتتت .سلامتی فرشتمو ازت میخوام.


جمعه 3 آبان 92
