فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 2 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

جمعه 3 آبان 92

1392/8/4 1:38
نویسنده : مامانیه رونیا
340 بازدید
اشتراک گذاری

سلام عشق کوچولوی خودمممممممممممم. عزیز مامان امروز نهار خونه خاله صبا دعوت بودیم .البته باباحجت خودش خودشو دعوت کرد و زنگید گفت نهار میایم اونجاااااااااا.نیشخند اونجا کلی ٤دست و پا برای خودت حال کردی و موقع نهارم یه نون با عصاره کباب دادم دستت تا گذاشتی یه کم غذا بخوریمابرو. بعدشم هر کار کردم نخوابیدی فقط یکم شیر خوردی ابرو.یه ساعت که گذشت بابا حجت بغلت کرد و دمر گذاشتت رو دستش مثل نوزادیات که دلدرد داشتی کم کم به قول بابا شل شدی و از بس خوابت میومد انگار چشت میسوخت چون هم اشک میومد ازش.بغل یه ٥ مین بعد همونجوری خوابت بررررررررررررررد. بعدش همه حاظر شدیم و رفتیم یه دوری تو خیابونا خوردیم و از اونجا هم رفتیم خونه مامانبزرگ دیدن عمه و پسرعمه من که از کرمانشاه اومدن پیشمون. اونجا بابایی و مامان فریبا هم بودن و حسابی با هم خوش گذروندین تازه باهاشون به بهونه نون گرفتن رفتی بیرون یه چرخی خوردی و اومدی.از خود راضی کلی با مجله با باباحجت بازی کردی و خاله صبا هم حسابی سرگرمت میکرد خلاصه حسابی بهت خوش گذشت. وقتی هم که اومدیم خونه بابا حجت کلی باهات بازی کرد و حسابی صدای خنده های خوشگلت تو خونه پیچیدههههههههههه بود کلی ازتون فیلم گرفتم.قلب تا یه ساعت داشتی فقط میخندیدی فدات بشمممممممممم .بغلدوست دارم عسلمممممممممممم. ولی یه چیزی امروز ناراحتم کرده و اونم اینه که متاسفانه انگار دلیل یبوستت قطره آهن نبوده فقط چون با اینکه هنوز آهن نمیدم بهت امروز دوباره یوبس بودیآخ آآآآآآآآآآآآآآآآآآه که دیگه واقعا خسته شدم. حالا به پیشنهاد عمم فردا برات ترنجبین میخوام بخرم که اونم امتحان کنیممممممم.افسوس چه میشه کردددددددددد؟ ایشالا خدا دلش به رحم بیاد و تاثیر کنههههههههههه.خیال باطل

اینم عکسای امروووووووووووز عسلم:

وقتی رسیدیم خاله جون تو آشپزخونه بود و اینجاداشت برات ادا دزر میاورد :

 

رونیااااااااااااا

 

رونیاااااااااا

 

آخه خوشگلم رو مبل که 4دست و پا نمیرن.

 

رونیاااااااااااا

 

رونیاااااااااا

 

فدای اون قد و بالات عزیزم که واسادیماچ

 

رونیااااااااااااا

 

کلی هم با دف خاله صبا سروصدا کردیم و شما ذوق میکردی...

 

رونیاااااااااا

 

وقتی باباحجت میزد روش از شدت صداش اینجوری میشد قیافت....

 

رونیاااااااااا

 

یاد نوزادیات بخیررررررررررررررررررررررررررر....

 

رونیااااااااااااا

 

اینجا تا اومدم از اشک گوشه چشمت عکس بندازم شیطون کوچولو شدی و دستت رو آوردی دوربینو بگیری...

 

رونیاااااااااااا

 

فدای اون چشای خوابالوتتتتتتتتتماچ

 

رونیاااااااااااا

 

قربون اون اشک خوشگلت.............

 

رونیااااااااااا

 

خونه مامانبزرگ: بازی با باباحجت با پاره کردن مجلهخنثی

 

رونیاااااااااااا

 

رونیاااااااااا

 

رونیااااااااااا

 

و باز هم 4 دست و پا .....

 

رونیاااااااااااااا

 

شب قبل خواب کلی بازی با بابا.....

 

رونیاااااااااااا

 

رونیاااااااااااااا

 

خدایا هزاران بار شکرتتتتتتتتت .سلامتی فرشتمو ازت میخوام.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (6)

شیما
4 آبان 92 3:13
جوووووووووووووووووووووون دلممممممممممممم


جون دلمممممممممم فرشته خودتو شیما جون.
هانیه
4 آبان 92 12:20
عسلم چه تیپی قشنگی زدی ناز که بودی ناز نازی تر شدی عشققمم
صنم
4 آبان 92 15:17
وای ماشالاااا به این رونیا خوشگل و مامان با حوصله و هنرمندش
روجا جون بهارم دیگه آلو واسش کارساز نیست دوباره یبس شده ، غذا هم به هیچ وجه نمی خوره ، منم خیلی ناراحتم ، راستی ترنجبین بهتره ندی چون دکتر بهار گفت آب بدن و کم می کنه و معده رو هم تنبل می کنه ، منم به بهار چن روز قطره آهن دادم اما بازم یبسه ، حالا امروز دوباره می خوایم ببریمش دکتر احتمالاا آزمایشی چیزی بنویسه ، ایشاااالا رونیا و بهار هر دوشون از دست این مشکل اعصاب خورد کن راحت بشن . آمین


عزیزم قربونت چشات خوب میبینه دوست خوبم.
صنم جون به خدا منم موندم چیکار کنم دیگه ولی اوصلا دکترا با این داروهای گیاهی موافق نیستن دکتر رونی هم نگفت برا ترنجبین ولی دیگه حرکاری میخوام بکنم نمیشه که همینجوری گریه کنه و جیغ بزنه تازه از اینا گذشته همش استرس دارم بواسیر نشههههههههههه که بدبخت میشیمممممممممم. امیدوارم واقعا هم رونی و هم بهار مشکلشون حل شهههههههههههه خدایا کممممممممممممک.

مثل هیچکس
4 آبان 92 15:39
خاله میشه یه سوال بپرسم البته اگه به حساب فضولی نزارید ،میشه بگید شما کجا وکرمانشاه کجا ؟؟؟؟؟؟؟اگه دوست ندارید جواب ندید .


خوب عزیزم شوهرعمه من کرمانشاهیه و اونا اونجا زندگی میکنن.
مثل هیچکس
4 آبان 92 16:34
ببخشید اخه منم همسرم کرمونشاهی هست والانم ساکن ایلام هستیم واسه همین پرسیدم بازم فضولی منوببخشید .


نه عزیزم این چه حرفیههههه.
مامان زینب
4 آبان 92 19:10
سلام خواهش می کنم بیا پست آخرم ببین .


واقعا تاسف دارهههههههههه.