فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

لطف و عشق اطرافیان به شما...

عزیز مامان میخوام چندتا از مهربونیهای اطرافیانتو برات بزرام اونم فقط تو یکم ماه اخیر:  این بادی شلوار خوشملو خاله افسانه این سری که از تهران اومدن برات آورده بود.دستش درد نکنه خواهرجونم که هر دفعه مارو خجالت میده.     زحمت دوخت این سارافونهای خوشملم عمه فاطمه برات کشیده.دستش درد نکنهههه     این کیف و ساعت هم عمو هادی(پسرعمه باباحجت:بابای گلسا جونی) زحمت کشیدن و از مسافرت کاریشون برات سوغاتی آوردن.دستشون درد نکنه.     بازم مامان فریبای مهربون با هنر دستش شرمندمون کردن:     اینم عمه فهیمه مهربون این سری که ساری بود برات خرید.دست عمه جون مهربون درد نکنه ...
18 دی 1392

دندون؟ ویروس؟ یا حساسیت؟

سلام گل گلی مامان. این روزا درگیر یه ویروس بد تو بدن شمائیم که راستش رو بخوای مطمئن نیستم حتی ویروس باشه یا چیز دیگه. داستان از اونجا شروع شد که صبح جمعه وقتی بیدار شدم دیدم سرت خیلی داغه و اول فکر کردم چون لباست زیاده گرمت شده (آخه عادت نداری زیاد لباس بپوشی تو خونه) بلند شدم و لباستو درآوردم و یه بادی حلقه ای تنت کردم و خوابیدم .یه ساعتی گذشت وقتی بیدار شدم دیدم نه انگاری تب داری و به لباس مربوط نمیشه .پیش خودم گفتم حتما چون دیشب حموم بودی سرما خوردی.وقتی از خواب بیدار شدی دیدم سرحالی و فقط تب داری یه شیاف برات گذاشتم و خداروشکر تبت اومد پایین.تا شب هم همینجوری بهت قطره دادم هر 6 ساعت و شب دیدم بازم تبت ادامه داره بردیمت بیمارستان تا یه ...
16 دی 1392

این روزهای ده ماهگی ...

سلام عشق کوچولوی ده ماه و نیمه من. قربونت برم من که کمتر از دوماه دیگه تولدتهههه و من هنوز تصمیم نگرفتم چیکار کنم؟ حالا تا اون موقع ایشالا یه تصمیمی میگیرم.میخوام یکم از این روزهای ده ماهگیت  بگم که چقدرررررررررر بهونه گیر شدی و لجباز.  دقیقا از اوایل ده ماهگیت همش برای هر چیزی گزیه ات براهه و مدام نق میزنی و لج میکنی.خوابت بیاد گریهههههه.از خواب بیدار شی گریههههه. بخوایم بریم بیرون برای لباس پوشیدن گریهههههه بخوام لباستو دربیارم گریههههه پوشکتو بخوام عوض کنم گریهههههه و ..... خلاصه که این روزها متاسفانه از خونه ما بیشتر صدای گریه میره بیرون تا خنده. نمیدونم برای دندون باشه یا اینکه چون بزرگتر شدی درکت از محیط بیشتر شده اینجوری شدی...
15 دی 1392

برگهای پاییزی و دخترک زمستانی ...

قربونت برم من.امروز رفتیم جنگل برای برگهایی که منتظرش بودم و حسابی خوشگل شده بود . ولی وقتی رسیدیم فهمیدم که رم دوربین مونده تو لپ تاب و فقط همین چندتا عکسو تونستیم بگیریم  تازه چندتای آخر رو هم با گوشی انداختیم که زیاد کیفیتش خوب نیست ولی مهم اینه که شما خودت خوشملی و جنگلهای شمال هم حسابی رنگ وارنگ .             ...
10 دی 1392

28 صفر و حلیم پزون.

دخترک شیطون من امروز خونه مامانبزرگ حلیم پزی بود و ما هم دیرتر از همه رفتیم تا شما کمتر اذیت شی گلکم. ولی دیگه به گوشت ریختن و کره انداختن و گندم ریختن نرسیدیم و کلی ناراحت شدم. ولی اشکال نداره در عوض امسال نذر ادا شده پارسال تو بغلم بود : یه نی نیه سالم. طبق معمول اونجا خیلی خانوم بودی و روسفیدم کردی و بغل همه خانوما حتی غریبه ها هم میرفتی ولی اصلا با آقایون میونه خوبی نداشتی و ..... آبگوشت خوردی و یکم با اسرا بازی کردی و یکم هم با نینی های دیگه بازی کردی و یه دختر کوچولو اونجا بود که عاشق شما شده بود و هرجا میرفتیم دنبالمون میومد اسمش هم ملیکا بود ولی شما همش میخواستی موهاشو بکشی. دیگه یکم که گذشت شیر خوردی و بعد دو سه ساعت خوابیدی البته ا...
10 دی 1392