فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

این روزهای شیطون کوچولو...

نفس مامان دیگه کم کم نه ماهگیتم داره تموم میشه و شما روز به روز بزرگتر و باهوش تر و خانوم تر میشی و صد البته شیطون تر.  هر روز کارای جدید یاد میگیری و جاهای جدیدی رو کشف میکنی. جدیدا الو کردن یاد گرفتی و جالبه که فقط با گوشی خونه و آیفون الو میکنی و هر چی یادت میدم که با دستت هم الو کنی یاد نمیگیری. باهوشی دیگه میدونی اونا الو میشن دست که الو نمیشه هههههههه. این روزا خیلی سخت میشه خوابوندت و حسابی دوست داری بازیگوشی کنی و نخوابی بعضی شبا با گریه میخوابونمت. باهوش شدی و عاقل و حواست حسابی به دورو برت هست و هیچی رو نمیشه ازت قایم کرد مگر خواب باشی. ترست هم بیشتر شده و جاهای بلند و پله رو خیلی با احتیاط رد میشی و آهسته. از حموم جدیدا خ...
25 آذر 1392

این آخر هفته با خانواده بابا حجت...

سلام عشق کوچولوی مامان. قربونت برم من که چقدر این روزا شیطون و شیرین شدییییییییی. پنجشنبه شب خونه عمو باباحجت شام دعوت بودیم . شما حسابی با دختر عموی باباحجت  مهنا جون و کوثر و محمد جواد آتیش سوزوندی و کلی هم برای همه دلبری کردی.به اصرار عمه فهیمه تصمیم داشتیم شب رو بهشهر بمونیم و آخر شب رفتیم خونه مادر جون. ولی مگه میخوابیدی اونجااااااااااااا. اول که خودتو کلی به پتوها مالیدی و ما هم گفتیم خوابت میاد و تا برقهارو خاموش کنیم خوابیدی. ولی حسابی رو سفیدمون کردی و بیچارمون کردی تا بخوابی تا برقها خاموش شد گیر دادی به چراغ خواب و کلی باهاش ور رفتی و براش جیغ میکشیدی و میخندیدی. که تصمیم گرفتیم چراغ خواب رو خاموش کنیم بعدش دیگه روشنایی تو...
23 آذر 1392

یه روز خوب با دوستای خوبم...

دختر یکی یدونه من امروز با دوستای دوره دبیرستانم مریم و مهسا و خاطره قرار داشتیم و حسابی بهمون خوش گذشت. تو دوره دبیرستان باهم حسابی دوران خوبی داشتیم و حسابی بهمون خوش میگذشت و صمیمی بودیم.امروز هم بعد چند وقت همو دیدیم و گفتیم و خندیدیم. شما هم شده بودی نقل مجلس و حسابی بغل این و اون بودی. خاله مهسا هم همش قربون صدقه ات میرفت. از همه جالب تر این بود که عاشق مامان مهسا شده بودی و بغلشون که بودی بغل ما نمیومدی عسل خانوم. اونجا یه نیم ساعتی چرت هم زدی و بعدشم رفتیم خونه مامان فریبا تا شلوار بافتنی ات رو اندازه بگیره . اونجا برای اولین بار قرمه سبزی خوردی و خیلی دوست داشتی عسل خانوم. اینم عکسای امروووووووووووز: اونجا هم همه عاشق گردن کج کر...
21 آذر 1392

وقتی فرشته کوچولو میتونه رو پاهاش وایسه.

عسل مامان حدودا یه هفته ای بود که در حد دو یا چند ثانیه میتونستی رو پاهات وایسی ولی امروز یعنی وقتی 9 ماه و 18 روزت بود تونستی رکورد بزنی و تقریبا چند دقیقه رو پاهات وایسی. آفرینننننننننننن به شیطون خوشگل خودمممممممممممممم من و بابا حجت هم کلی ذوق کردیم ولی چون داشتیم میرفتیم بهشهر نشد همون موقع ازت عکس بندازیم ولی شب که برگشتیم طی یه عملیات طاقت فرسا تونستیم از وایسادن چند دقیقه ای شما عکس بندازیم. واقعا کار سختی بود گرفتن این عکسهااااا .ولی باید این کارو میکردیم تا وبت به روز باشه عسل مامان. اینم عکسای دخملی از دومین وایسادن طولانی روی پاهای کوشمولوششششششششششششششش     من فدات که انقدر پاهاتو باز کردی تا تعادلت بهم ...
19 آذر 1392

شروع داروهای یبوست ...

سلام خوشگل مامان. وای که چقدر دلم برای اینجا تنگ شده بود. برای دنیای مجازیه خاطرات شما. ولی وقت نمیزاری واسم که بتونم مثل قبل برات بنویسم نازگلم. وقتایی هم که وقت دارم انقدر وول میزنی و اینور اونور میری که نمیشه یه عکس درست درمون ارت انداخت برای اینجااا شیطون کوچولوی ماماننننننننن. یک ماه پیش به پیشنهاد دکتر حمید بردمت مطب دکتر کرمی فوق تخصص گوارش کودکان برای یبوستت. اون هم برات یه داروی دست ساز نوشت و یه قطره که یه ماه استفاده کنی و اگه خوب نشدی بریم عکس رنگی بندازیم و ببینیم برای چی همش شکمت سفت کار میکنه.ولی دقیقا از همون روز یبوستت خوب شده بود و منم داروها رو نگرفتم. این سری که چکاپ پیش دکتر حمید رفتیم گفتم رونیا با انجیر خشک شکمش کار ...
19 آذر 1392

فقط عکس

دخترکم در حال بوس دادن:     و باز هم بوس:     و باز هم:     و...         شیطون من اسکیمو شده:     تو ماشین وقتی جلو بشینی همش در حال کنجکاوی به ضبطی یا فلشو درمیاری یا با خود ضبط ور میری:     عاشق قیافت تو این عکسم حیف که تار شده....     اینجام بهشهره: بابا برای دوقلوها از این حباب سازها خریده بود که اینجا عمه داشت با شما بازی میکرد خیلی خوشت اومده بود و همش میخواستی بگیریشون.               اینجام آخرشب جمع...
16 آذر 1392