فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 8 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

اولین خرید زمستونی برای عشقم.

گل گلیه مامان اینا اولین لباساییه که برای اولین زمستونت خریدم. ایشالا به سلامتی ازشون استفاده کنی عروسک کوچولو. این لباس زرافه ای رو وقتی هنوز هیچ خبری از نی نی نبود خریده بودم. و امسال برات اینترنتی کلاه ستش رو سفارش دادم.     این شنل و کلاهم که وقتی میخواستیم بریم مشهد برات خریدم که اونجا یه موقع هوا سرد شد تنت کنیم.     این کاپشن یکسره گرم و نرم رو هم چندروز پیش برات گرفتم .     این کاپشن تک رو هم چون خیلی خوشم اومد ازش خریدم. خیلی هم بهت میاد عزیز دلمممم.     اینم کلاهی که گفتم دارم برات میبافم بالاخره تموم شد و ست کاپشنت از آب دراومد.   &...
13 آذر 1392

دست دسی ... دست دسی

گل خوشکل مامان الان دو روزه که دس دسی درست رو یاد گرفتی. یعنی دقیقا وقتی ٩ ماه ١٠ روزت بود. آفرین عسل باهوش من قبلا از اول ماه نه بلد بودی رو دست ما بزنی  و دست دسی کنی. کلا تو این چندروزه پیشرفت خوبی داشتی .خیلی کارا رو یاد گرفتی. (دست دسی /بوس کردن/ کله زدن /بای بای/ سرسری/ وقتی هم میگیم ١  ٢  ٣  میخندی و خودتو به عقب پرت میکنی) آفرین عروسک باهوش من .فرشته کوچولوی خونمون دیگه کم کم داره برای خودش خانومی میشه.   ...
13 آذر 1392

چکاپ ماهانه دکتر حمید.

عسل مامان دیروز برای چکاپ این ماه رفتیم پیش دکتر حمید. من شمارو تنها بردم و قرار بود عمه فهیمه و خاله صبا هم بیان اونجا که من تنها نباشم ولی اونا خیلی دیر کردن و ما که کارمون تموم شد رسیدن پیش ما و این اولین باری بود که شمارو تنهایی دکتر میبردم .و چی بگم که انگار فهیمیده بودی من تنهامممممم حسابی اذیتم کردی و یه لحظه آروم ننشستی و مجبور بودم کل ساعتی که تو نوبت بودیم و رو شما رو راه ببرم و حسابی دست و کتفم درد گرفته بود از اون بدتر خوابتم میومد و حسابی لج داشتی و همش پستونکتو پرت میکردی و منم باید میرفتم میشستم و دوباره .... دیگه همه کار کردی تو اون یه ساعت حتی بعد مدتهاااااا یه عالم شیر هم بالا آوردی  که دیگه پروندت کامل کامل باشه...
13 آذر 1392

یه بوس کوچولو...

سلام پاستیل کوچولوی مامان .عشق منی شماااااا با این کارای بامزه ای که جدیدا میکنی دل همو رو میبری من و باباحجت که بیشتر ...چندوقتی بود که میخواستی بوس بدی ولی دقیقا نمیتونستی انجامش بدی ولی از هفته پیش یعنی وقتی ٩ ماه و یه هفته ات بود یاد گرفتی بوس کنی. من فدای اون لبای کوچولوت که موقع بوس کردن مثل ماهیش میکنی و آدم میخواد قورتت بده .واقعا هیچ بوسی مثل بوس شمااااااااااااااا شیرین نیستتتت عزیز دل من. بعضی اوقات پشت سرهم بوس میکنی مثلا دیروز که رفته بودیم چکاپ دکتر حمید برگشتن از شیشه ماشین برای همه بوس میفرستادی. (یه همچین بچه سخاوتمندی داریم ما ) .ولی هرکاری کردیم تا از پروسه بوس کردنت عکس بگیریم نشد که نشد فقط دوتا عکس هست که یه چیزایی توش...
13 آذر 1392

یک گردش پاییزی...

دختر کوچولوی مامان جمعه تصمیم گرفتیم بریم جنگل زارع به قصد اینکه برگ ریزون شده و جنگل خوشگل شده و جون میده برای عکس. .اسه همین با مامان فریبا و بابایی نهار رفتیم جنگل. ولی متاسفانه هنوز زود بود و زمین پر از برگ نشده بود واسه همین زیاد عکاسی نکردیم و بعد خوردن یک کباب دبش دست پخت بابایی و باباحجت چون یادم رفته بود برات شیشه شیر بیارم(همچین مامان خوش حواسی هستم من) زودی برگشتیم خونه.ولی یه چندتایی عکس انداختیم برای یادگاری.همش میخواستی اونجا 4دست و پا بری و برگ بخوری اینم عکسهای اون روز:                     ایشالا چند روز بعد که حسابی ج...
10 آذر 1392

عروسکم چقدررررررررررر کوچولو بودی....

عزیز مامان چند وقتی هست که اون عروسکی که دوست بابا حجت عمو هادی هدیه داده بود رو آوردم تا باهاش بازی کنی .شما هم خیلی  دوسش داری و براش ذوق می کنی و با شعراش می رقصی ولی یه کار بدی هم که میکنی اینه که کلاهش رو از سرش در میاری و موهاشو میکنی... اینجا 5 ماهته و برای اولین بار که برات روشنش کردم ازش ترسیدی:ببین چه کوشمولو بودی     امروز که داشتم لباس بافتنی پارسالت که خودم به کمک مامان فریبا بافته بودم رو نگاه میکردم یه فکر بکر به ذهنم رسید. چون لباسه حسابی برات کوچولو شده بود ولی نو نو بود و منم خیلی دوسش داشتم تصمیم گرفتم بشه لباس عروسکت. اولش پیش خودم گفتم حتما براش بزرگ میشه ولی وقتی تنش کردم واقعا به این ن...
8 آذر 1392