فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 7 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

عشق یعنی ....

  عزیز دلم سلام. تو این پست میخوام از دونفر تشکر کنم: عزیزم تو این دنیا برای ما و همچنینن شما دوتا فرشته دیگه هم هستن به نام بابایی و مامان فریبا. میخوام بدونی که اونا شما روبا تمام وجود دوست دارن و عاشقتن و هرکاری از دستشون بر بیاد برای شما کوتاهی نمیکنن و همیشه سایه شون مثل یه سقف محکم بالاسرماست و ایشالا هزارسال دیگه هم بالا سرمون باشه تا زیر سایه شون عشق واقعی رو تجربه کنیم. از اون شبای سخت نوزادی شما گرفته یا نه از اون دوران جنینی شما گرفته که تا الان که نزدیک هشت ماهته از هیچ کمکی و عاطفه ای دریغ نکردن و با تمام گرفتاریها و مشغله هایی که دارن باااااازم دوست دارن هروز شما رو ببینن و باهات بازی کنن و باهات عشششششششششششق...
24 مهر 1392

آخرین روزهای 7 ماهگی...

سلام پاستیل کوچولوی مامان. عشقم اومدم یکم از این روزای آخر هفت ماهگیت بگم. این روزا پاستیل مامان داره تلاش میکنه چهاردست و پا برهههههه. البته تقریبا از یه روز قبل رفتن به مشهد این تلاش شروع شد و برای اولین بار روی چهاردست و پات چندثانیه لق لق زنان واسادی. تا برگشتیم از مشهد که الان بیشتر و مسلط تر روی زانوهات و دستات وایمیسی و فکر کنم تا چندروز دیگه شروع کنی به حرکت و بیچارمون کنی اگه شروع کنی به گشتن خونه باید کل خونه رو جمع کنم. بس که چیزای خطرناک دم دستته. عشقم تقریبا چندوقتی میشه که دیگه تو رختخواب وول میزنه و خودش میخوابه و احتیاجی نیست خواش کنم. فدات شم که از اولم تو خوابیدن اصلا اذیتم نمیکردی. حالا هم حسابی مستقل شدی و خیلی دو...
23 مهر 1392

یه شب سخت...

سلام دردونه مامان. عزیزمممم چی بگم که بازم این روزا درگیر سفتی شکم شما هستم. دیگه واقعا نمیدونم  چی کار کنم و اعصابم خیلی بهم ریخته است آخه دیگه نه سیب بهت میدم و نه موز و نه ماستتتتتتتت نمیدونم چرا ولی بازممممممممممممممم یوبسییییییییییییی. خدایااااااااااا کمکم کن. دیشب تقریبا دوروز بود که شکمت کار نکرده بود و در طول روز هرچی زور میزدی خبری نبود و مطمئن بودم که بیچاره ایم برای پی پی. بردمت دکتر و یه شیاف داد که برات بزارم و اگه بازم جواب نداد تنقیه روغن زیتون و اگرم نه که باید برید بیمارستان برای کارای بعدیییییییی دلم لرزییید و دعا کردم با همین شیاف مشکلت حل بشه. شب که اومدیم خونه تا بازت کردم که شیاف رو بزارم دیدم رفتی تو فاز پی پی ....
21 مهر 1392

سفرنامه مشهد(بازگشت به ساری)

پنجشنبه 18 مهر 92: سلام عروسکم.گلم امروز روز خوبی نبود. حالا برات میگم چرا. صبح که بیدار شدیم تند تند صبحونه خوردیم و وسایلمونو جمع کردیمو تا راه بیوفتیم ساعت 12 شده بود . چندتا عکس قبل از ترک هتل:       اینجا بابا داره وسایلو تو ماشین میچینه و چند دقیقه بعد شما تو بغلم خوابت برد.     به ظاهر روز خوبی وبد و هوا عالی و ما هم سرحال برای برگشت ولی تقدیر چیزه دیگه ای بود. راه افتادیم بریم سمت حرم برای خداحافظی که ترافیک سنگینی بود و تو همون ترافیک نمیدونم چی شد که یه آن حواسم پرت شد و از پشت زدیم به ماشین جلویییییییییییی. انقدر اعصابم بهم ریخته بو که کم مونده بود اشکم در بیاد. خوشبختانه ما...
20 مهر 1392

سفرنامه مشهد(روز پنجم)

چهارشنبه 17 مهر 92: امروز یه روز خوب واسه شما بود.بعد صبحونه شما با خاله فرشته رفتین پارک و کلی بازی کردین و ویتامین د از آفتاب گرفتین و من و بابا حجت و خاله هانیه رفتیم پروما برات یه سرویس طلای خیلی خوشگل گرفتیم .مبارکت باشهههههههه عشقم:     بعد برگشتیم رفتیم رستوران هتل برای نهار و چون مامان تنبلت برات سوپ نپخته بود  از غذای خودمون یه ذره یه ذره بهت دادیم ولی 2 دقیقه نکشید که همش رو بالا آوردی و ( برای اولین بار سالاد سس دار مغز استخوان و سبزی پلو خوردی ) عشقم داره خیاری که یکم روش سس داره میخوره و خوشحالهههههههههه       بعد اومدیم بالا و یه کوچولو خوابید...
20 مهر 1392

سفرنامه مشهد(روز چهارم)

سه شنبه 16 مهر 92: عسلم سلام .امروز صبح تا ساعت 10 خوابیدیم و کلی سرحال از خواب بیدار شدی و اومدیم اتاق مامان فریبا اینا و برات فرنیی که درست کرده بود رو دادیم خوردی البته با هزار تا کلک و ادا اطفار ویکمم زرده تخم مرغ نوش جان کردی . بعدش تا دیدی خاله هانیه حاظر شده بره بیرون شروع کردی سروصدا و پاهات سیخ شد و دستات رو هوا  که یعنی منم میام که مجبور شدم یه چیزی تنت کنم و تا پایین باهاش بری و بعدش منم بهتون ملحق شدم و خاله هانیه و مامان فریبا رفتن بیرون و من و شما و خاله فرشته و مامانجون موندیم تو حیاط و چندتا عکس انداخختیممممممممم. عکسای محوطه هتل: خاله فرشته و مامانجون و رونیا جون:     بس که وسایلی که بای...
20 مهر 1392

سفرنامه مشهد(روز سوم) +روز جهانی کودک مبارک.

کودکم اولین روز کودکی که تجربه میکنی مبارکککککککککککککککککک.     دوشنبه 15 مهر 92: اولین روز کودک به تو گلدونم ، یکی یدونم ، عزیز دردونم مبارک باشه (از طرف خاله هانیه که این پستو نوشته برات) امروز صبح بعد از صبحونه دو قسمت شدیم و یه سریمون رفتن حرم و من و شما و خاله هانیه هم رفتیم پروما یه چرخی بزنیممممم. عکس دخترم در پروما در حال خرید کردن ....     این تلفن موزیکال چراغدار هم  از اونجا واست گرفتیم که عاشقش شدییییییییییی     بعد نهار خوردیم و شما تو بغل ما یه یک ساعتی خوابیدی و بعدش که بیدار شدی هر نی نی که می دیدی محو تماشاشون می شدی و بازی می...
19 مهر 1392