جمعه ای بدون رونیاااااا...
دختر یکی یدونه مامان سلام. عزیزم امروز بالاخره من و باباحجت پروزه رو اجرا کردیم و شما رو گذاشتیم پیش مامان فریبا و رفتیم آبشار اسبه او. عزیزم مارو ببخش ولی واقعا خیلی ریسک بود اگه شمارو میبردیممممممم چون یه ساعت اینا پیاده روی تو جنگل داشت یه ساعتم با ماشین راه بود تا شهر. این اولین باری بود که 7 ساعت ازت دور بودم و واقعا برام سخت بود و آخرا دیگه موقع برگشت گازشو گرفتم تا بیام پیشت. مامانی آخه قبل شما من و باباحجت همش جنگل بودییییییییییم هر پنجشنبه جمعه بدون استثنا یا جنگل یا مسافرت یا دریا خلاصه به تفریح بودیم.از وقتی شما اومدی خیلی محدودیت برامون پیش اومده البتههههههههههههههه بگمااااااااا همه این محدودیتااااااااااا و صد براب...







