فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

پیشرفت مامی رونیا!!!!!

عزیز مامان دیشب بالاخره دلمو زدم به دریا و شمارو بردم حموممممممم  اولش فقط میخواستم تنتو بشورمو و سرت رو نشورم ولی بعدش به بابا حجت همینجوری گفتم سرشم بشورم؟؟؟؟ اونم گفت بشورررررررررر  منم بالاخره ترسو گذاشتم کنار و شستممممممممممم خیلی میترسیدم رو سرت آب بریزم ولی بالاخره به ترسم غلبه کردم و سرتو شستم. اینجوری مامان فریبا هم راحت شدددددد بنده خدا همش مجبور بود شمارو وقت و بی وقت ببره حموم.از ذوقم یادم رفت ازت عکس بندازم. ولی برای اینکه پستت بی عکس نباشه این عکسارو که تو مغازه بابایی که دیروز بعدازظهر رفته بودیم میزارمممممممم.       ...
16 تير 1392

یه پیک نیک عالی با رونیااا

عزیز مامان این چندروز که وبتو آپ نکردم اتفاق خاصی نیوفتاده بود که بخوام بنویسم .امروز به همراه خاله صبا و عمو مجتبی و بابا حجت تصمیم گرفتیم بریم جنگل .اول برای اینکه شما اذیت نشی میخواستیم شمارو بزاریم پیش مامان فریبا اما بعدش که مامان فریبا گفت کار داره تصمیم گرفتم شمارو هم ببریم. راه خیلی طولانی بود اما شما تو راه همش خواب بود بعد یه ساعت رسیدیم خربزه چشمه که جای واقعا محشری بود و البته خیلی خیلی خنک که مجبور شدم تن شما آستین بلند و کلاه بپوشونم(حالا خوبه همراهم آورده بودماااا) .شما تا بیدار شدی شیر خوردی و بابا حجت شمارو کلی تو جنگل چرخوند. و شما هم کلی کیف میکردی. مخصوصا از دیدن آتیش که حسابی متعجب شده بودی.     اینجا...
15 تير 1392

مهمونی خونه خاله صبا ....

عسلکم امروز نهار خونه خاله جون صبا دعوت بودیم. خاله صبا و عمو مجتبی  شمارو خیلی دوست دارن و همش باشما بازی می کنن. مخصوصا عمو مجتبی که امروز با شما کلی عروسک بازی کرد و بعدش که خسته شده بودی خوابوندت.           بعدش که بیدار شدی شمارو دمر خوابوندم .         اینجا دارم یکم بهت زردالو میدم ببین چیجوری با دستات و پاهات منو گرفتی که از دهنت  یه موقع در نیارممممممم     به به مامانم اینجا نیست ببینم موبایلش چیجوریهههههههه       دست خاله جون درد نکنه خیلی خوش گذشت بهمون. خددایا ممنون ...
12 تير 1392

کارهای جدید رونیااااااااا

عشق کوچولوی مامان این روزا خیلی بامزه و شیرین  شدی یه کارایی میکنی آدم دلش میخواد قورتت بدهههههههههههه اول پست این عکس خوشگل و باجذبتو که عمه فهیمه گرفته بزارمممممممممممم.عاشق این عکستم جذبه از روت میبارههههه الانم بکگروند گوشیمههههه.     این روزها با جغجغه هات کلی سرگرم میشی همش تلاش میکنی بشینی ولی چون کمرت درد میگیره من نمیزارم . تا بزارمت رو زمین پاهات میاد بالا و بعدش با دستات میگیریشون و مستقیم تو دهن. تو شیر خوردن خیلی بازیگوشی میکنی و مدام از دهنت در میاری و میکنی تو دهنت . می می مامان رو هم فقط وقتایی که خوابی و تازه از خواب پاشدی میخوریییییییییی و من از این بابت خیلی ناراحتم. دیگه با صداخندیدنت خیلی بی...
11 تير 1392

چکاپ ماهانه دکتر حمید

عزیز مامان امروز نوبت چکاپ ماهانه دکتر جعفری (که ما بهش میکیم دکتر حمید ) بود .بعد کلی تو نوبت نشستن مثل همیشه بالاخره نوبتمون شد .وزنت شده بود ٦ کیلو و قدت ٦٣ .ماشالا به دخترم .البته نسبت به بچه های هم ماهت خیلی ریزه ای که دکی گفت مشکلی نیست چون از اولم ریز بوده مهم نیست. فکر کنم مثل مامیت میخوای باربی شی .  بعد ازش راجع به گریه ها و لج هایی که بعضی اوقات میکنی پرسیدم و گفت هیچ مشکلی نداری نه دندون نه نفخ نه گوش درد فقط گفت مشکلش اخلاقییییییییییییه اینم عکس شما و دکتر حمید.     دکتر حمید خیلی دکتر خوب و مهربونیه .و همش با شما حرف میزنه و بازی میکنه. درضمن گفت از اول مرداد میتونم برات فرنی رو شروع کنم. هوراااا.تو...
11 تير 1392

باغ پسرعمه علی و کنگره ی نتیجه هاااااااااااا

طلا خانوم دیشب رفتیم باغ پسرعمه علی برای شام که بابایی همه فامیل رو به صرف کباب دعوت کرده بودن .دستشون درد نکنه خیلی خوش گذشت. اما نکته جالب اینجا بود که همه نتیجه های فامیل بابایی اونجا جمع بودن . شما 4 تا دخترون نتیجه های مامانبزرگ بابابزرگ پدری من هستین .و شما کوچکترین عضو فامیلییییییییییییییییییییییی از بالا: ستایش جون(دختر پسرعمه علی )/آیلین جون(دختر خاله شما )/مهتا جون (دختر دختر عمه مریم )/رونیاااااااااااا (دختر یکی یدونه مننننننننننننننننننن دختر ناززز من فرشته مننننننننن)     ...
8 تير 1392