فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 4 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

خبر خبر

رونیا 3 ماه و نیمه به جرم خوردن دستهایش  به حبس محکوم شد. لطفا برای ملاقات این مجرم به جای کمپوت شیر آورده شود. با تشکر.     این زندانی به جرم خود اعتراف نکرده و به حکم قاضی اعتراض دارد . ...
18 خرداد 1392

رونیا در حال توپ بازییییی!

عشق مامان این عکسا داغ داغه تازه همین الان ازت انداختم. یه روشی که میتونم تو رو به حال خودت بزارم و به کارام برسم اینه که بزارمت بین کوسنای مبل و توپاتو بزارم جلوت بازی کنی. بقه عکسا در ادامه مطلب یادتون نرههههههههههههههه.           ...
18 خرداد 1392

اندر احوالات این روزهای رونیاااااااا

گل مامان این روزا دیگه خیلی خانوم شدی. از خوابت بگم که دیگه 11 12 شب میخوابی و یه 3  4  ساعت بعدش انقدر وول میخوری که من بیدار میشم و میفههم که گرسنت شده اما اگه یکم دیر به دادت برسم  دیگه کاملا بیدار میشی و شروع میکنی به خندیدن که انگار صبح شده  بعدش تا شیر میره تو دهنت چشات بسته میشه و میخوابی تا سه چهار ساعت بعد .که دیگه صبح  میشه بازم با خنده هات دلبری می کنی عشق کوچولو. این روزا بیشتر به حال خودت تنها میمونی و احتیاجی نیست همش بغلم باشی مثلا میذارمت رو مبل و دوروبرت رو کوسن میزارم و توپهات رو  میزارم جولوت تا یه نیم ساعتی اینجوری سرگرم میشی. یا میزارمت تو فرش بازیت جلو تلویزیون  یا اینکه بازت میزارم و...
18 خرداد 1392

دخملی یا پسملییییییییی؟؟؟؟

طلا خانوم روز جمعه بعداز ظهر شمارو آماده کردم تا با مامان فریبا بریم بیرون برای بابایی که تولدش سه روز دیگست کادو بخریم . تصمیم گرفتم برای شما تیپ پسرونه بزنم . وای که چه پسری. چه عسلس. چه قند و شکریییییییییی .اینم پسر کوچولوی مننننننننن.         خداییش اگه روبانای کلات نبودا هیچکی شکم نمیکرد که دختر باشیییی طلا خانوممممممم ...
18 خرداد 1392

رونیا و گیژ گیژ

عشق کوچولو دقیقا روز ٢٤ شهریور ٩١ بود که چون روز قبلش حالم بد شده بود مجببور شدم برم سونو اورجانسی. به دکتر سونوگراف گفتم  جنسیتش معلومهههههه؟؟؟ گفت بله یه دخمل خوشمل دارین. من از خوشحالی نمیدونستم چیکار کنم آخه من همیشه دلم دخمل می خواست. به بابا حجت زنگ زدم و اونم خوشحال شد و غروبش رفتیم باهم برات این خرس صورتی رو خریدیم و اسمشو گذاشتیم گیج گیج . حالا که اومدیم خونه دوست داشتم اولین عکست تو خونمون از تو و خرسی باشه.اینم عکسای رونیا و گیج گیج. ببین چیجوری داری نگاش میکنی؟؟؟     فدات بشم من که صاف نشستی تا ازت عکس بندازم جیگر طلا.       از چی انقدر تعجب کردی نمیدونم؟؟   ...
16 خرداد 1392

بالاخره برگشتیم خونه خودمون هوراااااااااااا.

عسل مامان از وقتی شما دنیا از بیمارستان مستقیم رفتیم خونه مامان فریبا قرار بود بعد ٤٠ شما برگردیم خونه اما به خاطر رفلاکس شدید شما و ترسیدن من که شیر بپره تو حلقت و من نتونم کاری برات بکنم تا سه شنبه یعنی ٢ روز پیش اونجا موندیم اما دیگه این تعطیلی فرصت خوبی بود که بیایم خونه و این اولین پستیه که تو خونمون میزارم تو وبلاگت. تو این دو روز داشتم وسایل و جابجا میکردم و وقت نداشتم تا برات پست بزارم و ازت عکس بندازم شرمنده اما قول میدم از امروز مثل قبل وبلاگتو پر از عکسای خوشمل شما کنم. لازمه یه تشکر اساسی از بابا حجت بکنم که تو این دوروز شمارو نگه داشت تا من بتونم به کارام برسم . اینم بگم که تو این چند روزه یاد گرفتی پاهاتو با دستات بگیری و پ...
16 خرداد 1392

چکاپ ماهانه

طلا خانوم دیروز با بابا حجت شمارو بردیم پیش دکترت برای چکاپ ماهانه اونجا دختر خیلی خوبی بودی و اذیتمون نکردی تا نوبتمون بشه خداروشکر همه چی خوب بود و من که نگران وزنت بودم دکترت گفت خوبه هیچ مشکلی نیست خداروشکررررررررررررر. وزنت شده 5330 و قدت 58 . فکر کنم مثه مامیت رزه میزه ای .فدای اون قد و بالای ریزه میزت. برای شیر بگردوندنت قطره متوکلوپرامیدتو مقدارشو بیشتر کرد. اینا عکسای شماست تو راه مطب.                                           ...
12 خرداد 1392