جمعه 10 خرداد 92
دختر کوچولوی مامان این آخر هفته حسابی به گردش گذشت . ٥شنبه که عروسی دوست خوبم منان جون دعوت بودیم و چون میدونستم شما اونجا اذیت میشی شمارو گذاشتم پیش مامان فریبا و من و باباحجت رفتیم . حسابی خوش گذشت جات خالی دختر گلم اما از اون ور انگار شما حسابی از خجالت مامان فریبا و بابایی دراومدی و حسابی اذیتشون کردی و گریه کردی که بابایی مجبور شده بود شما رو یه ساعت تو بغل بچرخونه تا خوابت ببره. امیدوارم دوست خوبم و شوهرش سالهای سال زندگی خوب و خوشی داشته باشن کنار هم . جمعه ظهر هم که رفتیم بهشهر آش پشت پای مامانبزرگ بابابزرگ بود و رفتیم اونجا آش خوردیم یه کوچولو هم به شما دادم تا بعدا که بزرگتر شدی بدونی که آش پشت پاشونو شما هم خور دیییییی را...









