فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

رونیا و مهتا

عزیز مامان امروز رفتیم دیدن دختر عمه من و مهتا خوشگله دختر نازش که از کرمانشاه اومده بودن.با دیدن مهتا کلی ذوق کردی و شروع کردی ٤دست و پا رفتن سمتش .اینم عکس شما و مهتا خوشگله.     عسل خانوم آماده برای رفتن پیش دوست جونش     این لباس خوشملم خاله مریم مامان مهتا جون برات خریده.دستش درد نکنه.     امیدوارم وقتی بزرگتر شدی با مهتا جون کلی دوست شین و همبازی باشین مثل ماماناتون. ...
10 آبان 1392

2تا کار جدیییییییییییید ....

اولین کار: وایسادن با کمک : گلکم تقریبا 10 روزی میشد که همش چیزا رو میگیرفتی و خودتو نصفه بلند میکردی ولی دو سه روزه که دیگه هر چیززیو میگیری میتونی کامل روی دو تا پاهای فسقلیت وایسی. هورااااااااااااااااااااااااا بالاخره وایسادن رو که همش آرزوشو داشتی و محتاج ما بودی تا بلندت کنیم رو هم یاد گرفتی و دیگه منت مارو نمیکشی عشقمممممممممممممممممممم         دومین کاری که یاد گرفتی و ازش لذت میبری توپ بازیه :عزیزم چند روزه که یاد گرفتی با توپات بازی کنی هم با دست پرتش کنی طرفمون و هم با پا شوت بزنی.  با دست پرت کردن رو خودم یادت دادم و تا چند بار برات قلش دادم شما هم یاد گرفتی و قلش میدی سمت من فدات...
9 آبان 1392

اولين كبودي سر رونيا جونم...

عسلم امروز که تو آشپزخونه بودم داشتم فرنیتو درست میکردم اومدی میز عسلی رو بگیری و بلند شی که سرت خورد بهش و کلی گریه کردی و چون نذاشتی برات یخ بزارم یکمم ورم کرد. فدات شم که دیگه خیلی شیطون شدی و باید 4 چشمی مواظبت باشم و یه ثانیه هم نمیشه تنهات گذاشت عشقمممممممممم.   ...
9 آبان 1392

جمعه 3 آبان 92

سلام عشق کوچولوی خودمممممممممممم. عزیز مامان امروز نهار خونه خاله صبا دعوت بودیم .البته باباحجت خودش خودشو دعوت کرد و زنگید گفت نهار میایم اونجاااااااااا.  اونجا کلی ٤دست و پا برای خودت حال کردی و موقع نهارم یه نون با عصاره کباب دادم دستت تا گذاشتی یه کم غذا بخوریم . بعدشم هر کار کردم نخوابیدی فقط یکم شیر خوردی .یه ساعت که گذشت بابا حجت بغلت کرد و دمر گذاشتت رو دستش مثل نوزادیات که دلدرد داشتی کم کم به قول بابا شل شدی و از بس خوابت میومد انگار چشت میسوخت چون هم اشک میومد ازش. یه ٥ مین بعد همونجوری خوابت بررررررررررررررد. بعدش همه حاظر شدیم و رفتیم یه دوری تو خیابونا خوردیم و از اونجا هم رفتیم خونه مامانبزرگ دیدن عمه و پسرعمه من که از ...
4 آبان 1392

اولین سالی که سه نفری خونه سیدها عید دیدنی میریم!

هدیه سبز خدا به ما اولین عید غدیرت مبارک.     سلام گل گلیه مامان. عشق کوچولوی من امروز عید غدیر بود و طبق رسم عید غدیر باید به دیدن سیدهای فامیل و دوست و اشنا میرفتیم. فدات بشم که تا پارسال من و بابا حجت همه جا دوتایی میرفتیم و امسال یه وروجک خوشگل و شیطون باهامون بود که همه جا باید مراقب بودیم بلایی سر خودش نیاره و به چیز میزا دست نزنه و از همه مهمتر سه تایی همه جا  میرفتیم عید دیدنیییییییی عزیز دلم امروز صبح اول از خونه دینا جون شروع کردیم .کوچیکترین سیدی که میشناختیمممم ولی متاسفانه سیدکوچولو خواب بود و نتونستین با هم یکم شیطونی کنین. شما یکم تو تشک بازی دینا جونی بازی کردی و برات تازگی داشت و...
3 آبان 1392

پایان 8 ماهگی/ ورود به 9 ماهگی

دخترکم  ماهه که با وجودت نفس میکشیم و با نفسهات زندگی میکنیم. نفسم ماهگیت مبارک.       عشق کوچولوی هشت ماهه من امشب برای جشنت خاله سهیلا و دینا جون و خاله صبا و عمو محتبی و مامان فریبا و بابایی دعوت بودن. خلاصه کلی سرمون شلوغ بود و شما و دینا جونمم شده بود نقلای مجلس و با شیرین کاریاتون کلی ما رو سرگرم میکردین. فدای جفتتون بشم که پارسال این موقع ها تو دلمون بودین و همش من و مامان دینا باهم از احوالاتمون تلفنی صحبت میکردیم و شما ها رو تو خیالمون تصور . چه...
1 آبان 1392

علت یبوست رونیا جونی کشف شد هورااااااااااااااااا.

دختر قشنگممممممممممممم بالاخره فهمیدم این یبوست لعنتییییییییی چرا دست از سرت بر نمیداشت. گلکم بگم که یبوستت از شش ماهگیت یعنی درست از وقتی که غذا کمکی + قطره آهن  + نان 2 شروع شد سراغت اومد. همه چی تو این مدت امتحان کردممممم همه چی : از الو تو سوپ /آلو خیس خورده /روغن زیتون /شربت انجیر /آب گلابی /پوره گلابی /بیسکوییت  /سرلاک و ........... ولی هیچکدوم خوبت نمیکرد و فقط باید شیاف میزاشتیم تا شکمت اونم به چه سختی و عذابی کار میکرد. تا اینکه یه روز که داشتم با مامان های کلوب اسفندی چت میکردم فهمیدم که قطره اهن رو من دو برابر مقداری که باید میدادم بهت میدادم تو این مدت. خدا لعنت کنه اون داروخونه ای رو برای اولین بار برای شما آهن خرید...
30 مهر 1392