فرشتـــه کوچکمفرشتـــه کوچکم، تا این لحظه: 13 سال و 8 ماه و 5 روز سن داره

فرشــته کوچکم رونیــــا.

خاله و دختر خاله برگشتن تهران....

عزیزم امروز خاله جون و آیلین طلا با کلی گریه برگشتن تهران و آیلین جیگرمم کلی گریه کرد و ناراحتمون کردددددددددد. خیل حیف شد کلی دلمون واسشون تنگ میشههههههه امروز صبح رفتیم پیششون و رسوندیمشون ترمینال و برگشتیم خونه.این عکسا هم که برات یادگاری میزارم به غیر از اولی همشو آیلین جونم زحمتشو کشیده .فداش بشممممممم خواهرزاده خوشملمممممممم.               اینم عشق خالههههههههههه     آیلینه خاله 6 سال و ا ماه ده روز از رونیا بزرگتره . دقیقا مثل من و مامانش که 6 سال اختلاف سن داریم و جالب اینجاست که اختلاف بین من و رونی با افسانه و آیلین هردو 24 ساله که من...
6 مهر 1392

رونیا به باغ وحش میرود...

عسلم سلام. مامانی امروز یه دفعه تصمیم گرفتم ببریمت باغ وحششششش. اخه این دورو بر جای تفریحیه زیادی که نداره همش یا جنگله یا دریااااااا دلم یه جای متفاوت میخواست که یادم افتاد تا حالا باغ وحش نبردیمت. برام سوال بود که با دیدن حیوونا چه عکس العملی نشون میدییییییییی که آخرش اینجوری شدممممم  چون اونجا به همه چی از گل درخت برگ بچه ها پفک و ... توجه میکردی و صدا درمیاوردی براشون به غیر از حیوونااااااااا فرقی هم نمیکرد کوچیک باشن مثل فنچ یا بزرگ مثل خرس هیچکدومو انگار اصلا نمیدیدیییییییییییی حتی اون خرس به اون عظمت رو  ولی خوب اشکال نداره عوضش سرت هوا خورد و از تو خونه موندن خیلی بهتر بودددددددد . بعدشم داشتیم برمیگشتیم که مامان فریبا زن...
6 مهر 1392

اندر احوالات این روزهای عشقممممم....

سلام گل دخترم. اومدم از گردشهای این دوروز یعنی سه شنبه و چهارشنبه که عمه پیشمون بود و کارای جدیدی که یاد گرفتی بگم. سه شنبه باهم با ماشین رفتیم خرید خونه و بالاخره پوشکهای شمارو عوض کردم چون به این نتیجه رسیده بودم که evy baby خیلی بهتر و نرم تر از confy. واسه همین رفتم و پوشکای احتکار شده رو عوض کردم. که اونجا وقتی داشتیم میومدیم بیرون دیدم دستت یه پاستیلللللللللللللللهه که نمیدونم کی برداشته بودی شیطون بلا و منم حسابش نکرده اومدیم بیرون که تو مغازه بابایی متوجه شدم. بعد خریدم کلی تو خیابونا دور خوردیم و برگشتیم خونه.راستی برات کدو حلوایی خریدم که امروز تو سوپت ریختم و خیلی خوشت اومدددددددد خوشبختانهههههه. امروز صبح با عمه رفتی پ...
4 مهر 1392

اولین روز پاییزی رونیا...

پاییزت پر از رگبار آرزوهای قشنگ اولین لحظه های پاییزت از نم نم باران خوشرنگ  و من آرزومند آرزوهایت. دخترکم اولین روز از اولین پاییز زندگیت مبارک. دردونه خوشگلم امروز عصری با عمه فهیمه و خاله صبا کلی رفتیم پیاده روی و کالسکه سواری. شما هم کلی خوش به حالت شد.حسابی دور خوردیم و کلی هم برای شما طبق معمول خرید کردیم. اصلا نمیشه من بیرون برم ولی برای شما چیزی نگیرم. خیلی وقت بود دنبال یه ست قابلمه میگشتم که خیلی کوشمولو باشه ولی پیدا نمیکردم که امروز خریدم و کلی از خریدش راضیم فقط متاسفانه رنگشو زیاد دوست نداشتمممممممم ولی چاره ای نبود چون همون یدونه رو داشت .دوتا شلوار راحتی خوشگل که پشتش گل دوزی داره و الان پات...
2 مهر 1392

سورپرایز عمه فهیمه...

سلام عسل خانوم 7 ماه و یه روزه من.امشب رفتیم بهشهر دیدن عمه جونا و مادر جون و ... .تا رسیدیم عمه یه سورپرایز برات داشتتتتتتتتتتت اگه گفتی چی بوووووووووووود؟؟؟؟     بلههههههههههههه .عمه فهیمه زحمت کشیده بود وبرات کیک هفت ماهگی پخته بوددددددددددد. دستش درد نکنههههههههه.اینم از طرف شما به عمه مهربووووون.     یعنی این ماه دوبار شمع هفت برات روشن کردیم نازدونه خانوم.گفتم که هفت عدد مقدسییهههههه عمه فهیمه هم الان خونه ماست با ما اومد ساری تا چند روزی پیشمون بمونه و شما حسابی خوش به حالت بشهه . چون هر وقت عمه میااد کلی با شما بازی میکنه و کلی میخندی و شبا به زور میخوابونمت بس که ذوق دارییییییییییییی. امش...
1 مهر 1392

پایان 7 ماهگی/ورود به 8 ماهگی.

فرشته خدادادیه من .فرشته آسمونیه من.هدیه خوشگل خدا به من  ماهگیت مبارکککککککککککککککک .     عزیز مامان هفت عدد مقدسیه و امیدوارم هفت سالگی و هفتاد سالگیتو  جشن بگیری گل نازم . هفت سالگیتو خودم ایشالا برات جشن میگیرم ولی فکر کنم هفتاد سالگیتو خودت باید بگیری شایدم بچه هات یا نوه هات شایدم نتیجه هاااااات . خدارو چه دیدی پرنسسم هفت ماهگیتو به دعوت خاله صبا رفتیم شام رفتیم خونشون. و کیکتم بردیم اونجااااا.امشب کلی از دست کارات خندیدم . آخه وقتی خواستیم ازت عکس بندازیم همه رفتن پشت من و کلی دست و جیغ و شکلک و ادا و سر و صدا راه انداختن و شم...
31 شهريور 1392

چکاپ 7 ماهگی بهداشت.

دختر کوچولوی مامان امروز صبح برای چکاپ قد و وزن پایان ٧ ماهگی راهی بهداشت شدیم. خدارو شکر همه چی خوب بود.قد:٦٧ و وزن ٧٣٠٠ و دور سر ٤٢ .به نسبت ماه قبل خیلی بهتر وزن گرفته بودی. نمیدونم چرا انقدر عددها با دکتر حمید متفاوتههه. به هر حال در مقایسه با ماه پیش خیلی خوب بود. از اونجا هم رفتیم برات کیک خریدم آخه دخملم امشب ٧ ماهش تمومممممممممم میشههه اینم عکسای همین الان که پستت بی عکس نباشههههههههههه: فدای اون خنده های شیرینتتتتتت که برای سوت انقدر میخندییی                 کل جغجغه رو ول کردی داری مارک فسقلی روشو میخورییییییییییییی   ...
30 شهريور 1392

جمعه ای بدون رونیاااااا...

دختر یکی یدونه مامان سلام. عزیزم امروز بالاخره من و باباحجت پروزه  رو اجرا کردیم و شما رو گذاشتیم پیش مامان فریبا و رفتیم آبشار اسبه او. عزیزم مارو ببخش ولی واقعا خیلی ریسک بود اگه شمارو میبردیممممممم چون یه ساعت اینا پیاده روی تو جنگل داشت یه ساعتم با ماشین راه بود تا شهر. این اولین باری بود که 7 ساعت ازت دور بودم و واقعا برام سخت بود و آخرا دیگه موقع برگشت گازشو گرفتم تا بیام پیشت. مامانی آخه قبل شما من و باباحجت همش جنگل بودییییییییییم هر پنجشنبه جمعه بدون استثنا یا جنگل یا مسافرت یا دریا خلاصه به تفریح بودیم.از وقتی شما اومدی خیلی محدودیت برامون پیش اومده البتههههههههههههههه بگمااااااااا همه این محدودیتااااااااااا و صد براب...
30 شهريور 1392

شب جمعه و رستوران افرا .

سلام گل قشنگم.امروز همش خونه بودیم و من غذاهای مختلف به خورد شما دادم و برای اولین بار پوره گلابی بهت دادم که خیلی خوشت نیومد و برای اولین بار آب سیب که توش قطره اهنم قاطی بوددددددد که اونم زیاد با رغبت نخوردیییییی که فکر کنم فهمیده بودی توش آهن دارههههههههه  بابا حجت امروز خیلی دیر اومد و ماهم حسابی حوصلمون سر رفته بود و واسه همین نذاشتم بابا بخوابه و گفتم باید ببریمون بیرون. برای امشب مجموعه افرا رو انتخاب کردم که هم یه فروشگاه حامی داره که لباساش خوبه و از شانسمون 40 درصد تخفیف داشتتتت و هم یه رستوران داره که شام رو رفتیم اونجا. از فروشگاه برای شما کلی لباس خریدم چون واقعا قیمتاش خوب بود و بابا هم یه عینک خرییییید .مبارکتون باشه. ب...
29 شهريور 1392

چندتا عکس متفرقه تقدیم به خاله هانیه...

عسلم این پست رو از کارای امروزت مخصوص خاله هانیه  میزارم که دلتنگ شماست: رونی جون و شاسخینشششش(به دلیل کمبود جا در اتاق شما آقا خرسه بالای کمدت جا خوش کرده و تابلو خاله جونو بغل کردهههههههه)   این مربوط به دیشبه که با مامان فریبا و بابایی شام میخواستیم بریم بیرون.(اون جغجغه هم همونیه که از نمایشگاه برات خریدم که خیلی دوسش میداریی) یعنی من کشته مرده اون لپتم از نیم رخخخخخخخخخخخخ       فدای اون خرمن موهات که تو هیچ کلیپسی جا نمیشههههههههههههه       اینم از آکروبات بازیایی که بابا حجت یادت میدهههههههههه       اینم بعدازظه...
28 شهريور 1392